دوستش داشتم

صدای بلندش را کسی نشنید. هیچ وقت برای هیچ کسی صدایش را کلفت نکرد و صدایش را بالا نبرد. در عمری که از خدا گرفته بود، طی این سی سال یک بار حتی در زمان شوخی بر سر کسی داد نزده بود. هرگز حرفی نزده بود که باعث رنجش و دلخوری بشود. من خیلی او را دوست داشتم

ازگتاب هفت روز دیگز

قلب مادر

روزی نبود که مادر شهید اشک نریزد. همیشه شنیده بودیم که تیری که به قلب یک شهید می خورد، اول به قلب مادرش اصابت کرده است. این را ما دیدیم، انگار تیری که به محمدتقی خورده بود، اول مادرش را از پا انداخته بود.

اژکتاب هفت روز دیگر

هضم عصبانیت

فوتبال او ترک نمی شد. بارها دیدم که هنگام فوتبال روی او خطا کرده بودند، محمدتقی حتی یک بار شاکی نشد، فقط نگاه می کرد و لبخند می زد. می نشست و پایش را می گرفت و باکمی ماساژ دردش را آرام می کرد. عصبانیتش را هضم می کرد. اجازه نمی داد که آن حسِ درونی تبدیل به پرخاش و تندی و حرف توهین آمیز بشود. نتیجه این بزرگ منشی جز شرمندگی و خجالت طرف مقابل نبود

ازکتاب هفت روزدیگر

صبر و خوشنودی

یکی از علائم مؤمنان خاص شکیبایی و خشنودی آنها ست.

ازکتاب هفت رور دیگر

پیشانی

می گفت: ... شهدا انتخاب شده خدا هستند

بعد انگشت سبابه اش را می گذاشت روی پیشانی اش و می گفت:

خدا شاید انگشتش را گذاشته اینجا.

روزی که پیکر محمدتقی را دیدم؛ نرگس موهای جلوی پیشانی محمدتقی را داد بالا. آنجا تیرخورده بود، یکهو آن حرف هایش یادم آمد. آن روزی که سبابه را روی پیشانی اش گذاشت و گفت: خدا شاید انگشتش را گذاشته اینجا ... داشتم ردِ انگشت خدا را روی پیشانی محمدتقی می دیدم. اشک می ریختم؛ آه می کشیدم .

از کتاب هفت روز دیگر-شهید محمدتقی سالخورده

ناخدا خلیج فارس نام ونام خانوادگیمونه

هربار شبکه پوبا نماهنگ بچه های خلیح فارس رونشون میده چشمام قلبی میشه

سرباز

ماه رمضان بود و من هم هرسال برای امواتمان و سلامتی محمدتقی قرآن می خواندم. دخترم مرا دید، داشتم، قرآن می خواندم،

گفت: - مامان! برای کی قرآن می خوانی؟ گفتم: برای دایی جان

.تعجب کرد و گفت:

- شوخی می کنی؟ مگر برای آدم زنده هم قرآن ختم می کنند؟

گفتم: آره؛ مگر ما برای سلامتی آقا امام زمان عج قرآن نمی خوانیم؛ صلوات نمی فرستیم؟ گفت: مامان! امام زمان را با دیگران مقایسه می کنی؟ گفتم: خب! دایی جان سرباز امام زمان است.

ازکتاب هفت روز دیگر

خواهر برادری

محمدتقی گوشی را گرفت. خیلی خوشحال شدم.

گفتم: گوشی را بگذار روی صورتت ببوسمت.

ازکتاب هفت روز دیگر

تاخدا نخواهد

به هم سنگرهایش می گفت: - تا خدا نخواهد هیچ گلوله ای به ما برخورد نمی کند؛ پس سینه سپر کن و بین گلوله ها راه برو.

به این حرف که می زد، اعتقاد داشت. اعتقادش را در میدان کارزار عملی کرده بود. بین آتش گلوله و خمپاره می دوید، می رفت و زخمی ها را می کشید عقب.

ازکتاب هفت روزدیگر-شهید محمدتقی سالخورده

وقتی از سفر اولش به سوریه برگشت، به سیده نرگس گفتم، این بار که محمدتقی آمد، اجازه نده که بار دیگر برود. سیده نرگس گفت: آبجی! من آمده ام که همراهش باشم نه سد راهش. برای همین هر وقت محمدتقی تماس می گرفت، برای اینکه خیال او را جمع کند می گفت: - محمدتقی! من دعاگوی تو هستم، نگران نباش.

این دلگرمی ها بود که محمدتقی را موقع رفتن آرام می کرد و با خیالی جمع و خاطری آرام می رفت و دلواپس نبود. می دانست، اگر پرچم از دستش بیفتد، همسرش آن پرچم را بر خواهد داشت و از آن نگهداری خواهد کر

شیرپاک خورده

خواهر بزرگ تر سیده نرگس (سیده کلثوم ) به مادرم می گفت: این چه شیری بود که شما به محمدتقی دادید؟ دست مادرم را می بوسید، مادرم را بغل می کرد، می گفت: - اگر محمدتقی محرم ام بود، می بوسیدمش.

ازکتاب هفت روز دیگر-شهید محمد تقی سالخورده

تولدها

یک اخلاق جالب محمدتقی حفظ و یادآوریِ تاریخ تولدها و وفات ها بود. روز تولد که می شد، پیام می داد و تبریک می گفت یا اگر سالگرد یکی از عزیزانمان بود، پیام تسلیت می فرستاد و بعد از شهادتش، این کار را سیده نرگس، همسرش انجام می دهد.

ازکتاب هفت روز دیگر

استواری

سواری؟استواری؟

ته فدا بوم؛ته قربون بوم

درد دل نقی با امام رضاع

رویای صادقه

شوهرم فلج است و خانه نشین. من که خواستم بروم به مراسم شهید، شوهرم گریه می کرد و می گفت:

- ای کاش! من هم می توانستم بیایم، خوش به حال تو که می روی به مراسم شهید؛ اما من نمی توانم بیایم. شوهرم از من خواست که کمی از غذای تبرکی مراسم شهید را برایش ببرم. از غذایی که آن روز دادید، بردم برای شوهرم. وقتی رسیدم خانه دیدم، شوهرم باز دارد گریه می کند. پرسیدم:

.چرا گریه می کنی؟

گفت: قبل از اینکه تو برایم غذا بیاوری از مراسم، شهید برایم غذا آورد. خواب بودم. دیدم، شهیدسالخورده برایم غذا آورد و گفت:

- تو که نتوانستی بیایی مراسم، من خودم برایت آورد

ازکتاب هفت روز دیگر-شهید محمدتقی سالخورده

رویای صادقه

گزارشگر خانمی که روز تشییع برای تهیه گزارش آمده بود، کفشش درگیر و دار تشییع پاره شده بود. می دانست، اگر معطل کفش بماند، اتفاقات و سوژه ها را از دست می دهد. کفش ها را کناری گذاشته بود و پابرهنه راه افتاد. تشییع و تدفین تمام شد. بعد از مدتی خوابی دید. محمدتقی به خواب او رفته بود و به او گفته بود: خواهرم! شرمنده ام که تو با پای برهنه مشغول تهیه خبر بودی. بعد به آن خانم یک جفت کفش و یک ساعت مچی هدیه داده بود

ازکتاب هفت روز دیگر-شهید محمدتقی سالخورده

رویای صادقه

خانمی که در تشییع از خستگی حالش به هم خورده بود، ناهار را در حسینیه نتوانست میل کند و برگشت خانه، از خستگی خوابش برده بود. خواب محمدتقی را دیده بود که به او گفته بود: - چرا ناهار نخورده رفتی؟ من شرمنده ات شدم؛ چون به خاطر من در مراسم خسته شدی

ازکتاب هفت روز دیگر-شهید محمدتقی سالخورده

مهمان

شب جلسه دورهمی بابا بود. دوستان بابا با خانم هایشان آمده بودند منزلشان. محمدتقی آن شب آنجا آمده بود. کفش های مهمان های بابا را محمدتقی رفت و منظم کرد و کنار هم چید و به ما یاد داد که چطور حرمت مهمان را نگه داریم.

ازکتاب هفت روز دیگر-شهید محمدتقی سالخورده

گرم وسرزنده

در خیابان آشناها را که می دید، آن چنان گرم و سرزنده احوالپرسی می کرد که گویی می خواهد پیامی بدهد؛ خبری برساند و دلی را ببرد.

ازکتاب هفت روز دیگر-شهید محمدتقی سالخورده

خوشحال کردن

مادرم سال های گذشته گلیم می بافت. برای هرکدام از بچه ها یک گلیم بافته بود و هدیه داده بود. به محمدتقی هم داد. محمدتقی آن گلیم را گرفت و قاب کرد و به دیوار آویزانش کرد. بلد بود؛ راه خوشحال کردن را بلد بود؛

ازکتاب هفت روز دیگر-شهید محمدتقی سالخورده

شراکت

وقتی در کاری تخصصی داشت، دلش می خواست آن را به دیگران هم یاد بدهد. دوست داشت، همه در داشته هایش شریک باشند. برای مثال پرواز و راپل. به من و حمید هم یاد داد

ازکتاب هفت روز دیگر

نفس راحت

هر بار که می رفت به مأموریت من انتظار داشتم، خبر شهادتش را بدهند. خیلی ها این حس و حال ما را نداشتند و درک نمی کردند؛ اما ما که از اعضای خانواده بودیم، دل شوره و نگرانی من هر بار و در هر مأموریت بیشتر می شد. شاید هضم این حرف سخت باشد که وقتی من خبر شهادت محمدتقی را شنیدم، بالاخره یک نفس راحت کشیدم که دیگر آن آشوب را نداریم. آن نگرانی ها تمام شد. دیگر هی چشم انتظاری نمی کشیم.

ازکتاب هفت روز دیگر-برادر شهید محمدتقی سالخورده

خوش قولی

اگر یک روز ده کار را باید برای ده نفر رسیدگی می کرد، زیر قول نمی زد. کار هر ده نفر را به سرانجام می رساند

ازگتاب هفت روزدیگر

سکوت بود و گوش دادن

همین قشنگی، اخلاقش بود که اگر حرفی می شنید، برخلاف عقایدش با بردباری گوش می داد. اصلاً اهل این نبود که طرف مقابل را متقاعد کند. بیشتر سکوت بود و گوش دادن. با خواهرهایمان ارتباط خیلی خوبی داشت. اهل درد و دل بود با آنها. رفیق راه وزندگیشان بود. کیف می کردند. با هم خوش می گذراندند و دلواپس و دل نگران هم بودند.

ازکتاب هفت روزدیگر

اولویت

در سیستان و بلوچستان مأمور بود. هر بار که می آمد، مرخصی کلی سوغاتی می آورد. بیست روز آنجا بود و بیست روز اینجا. همیشه بچه های کوچولوی خانواده برایش در اولویت بودند. آغوشش پر بود از انواع عروسک ها و گل سر و لباس و... .

ازکتاب هفت روز دیگر

خودت تربیت کن

در بیمارستان که بودم، خواهرشوهرم آمد و گفت: خواب شهید هاشمی نسب را دیده است. شوهرم راننده اتوبوس بود و به جبهه رفت وآمد داشت. رفیق صمیمی سال های جنگش شهید هاشمی نسب بود. شهید هاشمی نسب، نوه دختری آیت الله کوهستانی بود. شهید در خواب به خواهرشوهرم گفته بود که اسم بچه مان را که پسر است، بگذاریم محمدتقی

این خواب خیلی برایمان تکان دهنده بود. بچه به دنیا آمد؛ پسر هم بود. اسمش را گذاشتیم محمدتقی. چند روز بعد با شوهر و مادر شوهرم رفتیم به مزار شهید. محمدتقی را که قنداق بسته بودم، گذاشتم روی سنگ مزار شهید هاشمی نسب و گفتم:

ـ داداش! این بچه را تحویل تو می دهم. مثل خودت او را تربیت کن، دین دار و مؤمن و اهل نماز و روزه که راه تو را ادامه بدهد ..

ازکتاب هفت روز دیگر

دستهایش

پسر جوانی آمد سمت من

با تردید و خجالت پرسید:

- شما پدر شهید سالخورده هستید؟

گفتم: بله؛ پسرم! گفت: راستش حاج آقا! من اصلاً شهید شما را از نزدیک ندیده بودم، فقط عکسش را... . حرفش نیمه کاره ماند و اشکش درآمد....

دیشب آمد به خوابم. به من گفت: به شما بگویم: دیگر دستش را نبوسید. من گفتم: من شما را که نمی شناسم؛ پدرت را هم نمی شناسم. همین جا را به من نشان داد. همین جایی که شما الآن نشسته اید را نشان داد و گفت: فردا پدرم به مراسم می آید. همین جا می نشیند... . حالا اشک من هم درآمده بود. درست می گفت؛ چون قدّم نمی رسید که صورتش را در عکس بزرگی که در خانه از او داریم، ببوسم. برای همین همیشه دست های محمدتقی را میبوسیدم

ازکتاب هفت روز دیگر-شهید محمدتقی سالخورده

امین

امین اسرار بود؛اگر حرفی اتفاقی مسیله ای حکم راز وسر را پیدا میکرد محال بود مخمدتقی آن را افشا کند

ازکتاب هفت روز دیگر

نماز اول وقت

دوستانش می گفتند: در حساس ترین نقاط مأموریتی و کاری هم نمازش را سعی می کرد، اول وقت بخواند. اگر با ما در زمین کشاورزی مشغول کار بود، این مراقبت را داشت. یکهو می دیدیم با ما نیست. می چرخیدیم، می دیدیم، از زمین رفته بیرون و با همان لباس گلی و خیس دارد، تند نمازش را می خواند.

به روزه خیلی دل بستگی داشت. به غیراز ماه رمضان، خیلی پیش می آمد که دهان از خوردن و آشامیدن ببندد و سحر تا افطار را مراقب حالاتش باشد

ازکتاب هفت روز دیگر

فهمید

سنگ ها را کنار زد و کمر مار را گرفت و بلندش کرد. دید دل توی دلم نیست.

گفت: بابا! این مار دیگر به من نیش نمی زند. همین که دستم را احساس کرد، فهمید، نمی خواهم آزارش بدهم. مرا نیش نخواهد زد

گفت: این حس را خدا در وجودش گذاشته است. وقتی احساس کند، نمی خواهی بکشی اش، دیگر کاری به تو ندارد. انگار مار، حرف هایش را می فهمید. اصلاً رام او شده بود. رفت آن طرف تر. به سمت درختها رهایش کرد؛مار آرام خزید ولای علفها گم شد

ازکتاب هفت روز دیگر

آزار نمیرساند

هوا اگر گرم می شد، مگس می آمد توی اتاق. ما راحت، مگس ها را می کشتیم؛ اما محمدتقی یا هدایتشان می کرد بیرون یا با دست می گرفت و از در و پنجره می فرستادشان بیرون

ازکتاب هفت روز دیگر-شهید محمدتقی سالخورده