شوهرم فلج است و خانه نشین. من که خواستم بروم به مراسم شهید، شوهرم گریه می کرد و می گفت:
- ای کاش! من هم می توانستم بیایم، خوش به حال تو که می روی به مراسم شهید؛ اما من نمی توانم بیایم. شوهرم از من خواست که کمی از غذای تبرکی مراسم شهید را برایش ببرم. از غذایی که آن روز دادید، بردم برای شوهرم. وقتی رسیدم خانه دیدم، شوهرم باز دارد گریه می کند. پرسیدم:
.چرا گریه می کنی؟
گفت: قبل از اینکه تو برایم غذا بیاوری از مراسم، شهید برایم غذا آورد. خواب بودم. دیدم، شهیدسالخورده برایم غذا آورد و گفت:
- تو که نتوانستی بیایی مراسم، من خودم برایت آورد
ازکتاب هفت روز دیگر-شهید محمدتقی سالخورده