دیدار با حضرت

شب عملیات فتح المبین داخل سنگر نشسته بودیم؛همه مشغول صحبت بودند

ناگهان شیرعلی گفت بچه ها ساکت

ناگهان بوی عطر عجیبی فضای سنگر را پر کرد

به دنبال شیرعلی رفتم؛گفتم آن بوی بود؟چرا گفتی ساکت باشیم؟

شیرعلی چیزی نمیگفت اما وقتی اصرار من رادید گفت چون شب آخر حیات من است به تو میگویم

در آن لحظه که گفتم ساکت باشید امام زمان عج به سنگر ما وارد شدند

دونفری که روبروی من بودند را مورد عنایت قراردادند؛آنها هم شهید خواهند شو

از کتاب دیدار با ملائک-شهید شیرعلی سلطانی به نقل از شهید جلیل ملک پور

برنمیگردم

وقتی میخواستیم برای عملیات فتج المبین راهی منطقه شویم به سراغ شبرعلی سلطانی رفتم

دیدم درمسجدخودش قبری کنده و درآن مشغول خواندن قرآن است

پرسیدم اینجا چیه

شیرعلی گقت من از این عملیات زنده برنمیگردم اینجا قبرمن است

به شوخی گفتم اینجا که کوچک است

گفت نه همین اندازه کافی است

گویا شیرعلی میدانست مانند ارباب بی کفن بدون سر به دیداد مولایش خواهد رقت

ازکتاب دیدار با ملائک

نماز جمعه

نماز جمعه جلیل هیچگاه قطع نشد.گویی میدانست که امام صادق ع میفرمایند؛قدمی نیست که به سوی نمازجمعه برداشته شود مگر آنکه خدا آتش جهنم را برآن حرام گند

ازکتاب دیدار با ملائک

دعای مستجاب

یکبار که رفته بودم زیارت دلم گرفت.دوست داشتم خدا به من پسران زیادی میداد که همه آنها سرباز اسلام و امام زمان عج میشدند.

ازاعماق وجود دعاکردم

خدا رابه حق احمد بن موسی ع این امام زاده عزیز قسم دادم.

باورش کمی مشکل است؛دعای من خیلی سریع اجابت شد.خدا لطف و عنایتش را درحق ما کامل کرد.بعد از حلیل و به مدت کوتاهی خدا شش پسر دیگر به من داد

روزی که همراه شش فرزند و دوبرادرم در عملیات والفجر هشت شرکت کردیم خدا روشکر کردم

ازکتاب دیدار با ملائک-شهید سردار جلیل ملک پور

یک شبه

به راستی شهدای ما چگونه زندگی کردند؟

چه چیز باعث که حضرت روح الله در وصف آنان بگویند:اینان ره صدساله ی عارفان را یک شبه طی کردند

و امام خامنه ای این جانشین خلف روح الله بگوید:با این ستاره ها راه را میتوان پیدا کرد

ازکتاب دیدار با ملائک-شهید جلیل ملک پور

آدم

امین توکوشی داشت اخبار میدید

منم تو ایتا بودم

مانی گفت ازتوگوشیت برای من ماشین بازی بیار؛منم آدمم دیگه

سربازی

قدرت عشــــــق بنازم که سرافــــــــرازم کرد

عاقبت عشق حسین بود که سربازم کرد

ازکتاب تعزیه دریا

جیگر

مانی تو خونه میچرخه میگه:احترام احترام هی

بعد به مامان شوکت میگه توام بگو

اونم میگه :احترام احترام هی

به باباعلی میگه بگو احترام احترام هی

باباعلی میگه:جیگر جیگر هی

خرفه

زهرا آش خرفه درست کرد

از اینترنت دستورش رو سرچ کردم دیدم مال کرمانه

آخرشم کشک

پاورقی

تلوزیون روشن کردم داشت پاورقی نشون میداد

مانی میگه مامان این آقاهه اومد؛خیلی دوست دارمش؛اسمش چیه؟

شهیدان میشناسند

یکی از برادرها گفت: به چهرۀ «رمضانی» نگاه کنید. خیلی شبیه شهدا شده. رمضانی هم لبخند زد و بی معطلی گفت: «شهیدان را شهیدان می شناسند.»

از کتاب تعزیه ی دریا-شهید سید جواد اسدی

با نام خدا

به قول شهید شالیکار اگر با نام خدا شلیک کنید، هدف هم نگیرید، گلوله ها به هدف خواهند نشست.» (فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ رَمَى) (انفال: 9)

اژکتاب تعژیه ی دریا-شهسد شید حواد اسدی

خجالت زده

خیلی ها بر این باور بودند که بچه های مدافع حرم برای پول و مزایایش به جنگ می روند. سیدجواد از این حرف خیلی دلش گرفته بود. می گفت: «ما هنوز از عمه جانمان حضرت زینب س و حضرت رقیه س خجالت می کشیم که جانمان را فدا نکرده ایم و خوشحالیم که ما را به عنوان مدافع حرم پذیرفته اند

ازکتاب تعزیه ی دریا-شهید سید جواد اسدی

میزنم توگوشش

دلم برای بابا تنگ شده. خیلی! اگه ببینمش اول می زنم تو گوشش، چپ و راست. بعد میگم: «چرا رفتی؟» بعد بوسش میکنم. لپ ها و دماغش رو می کِشم. باید یک ساعت بازرسیش کنم. کسی هم نباشه. بعد یه کاغذ سفید می گیرم و اون جا حکم بابا رو بنویسم. ممنوع المأموریتش می کنم. دیگه نمی ذارم بره مأموریت. اگه بره خودم هم این دفعه همراهش میرم. به بابا میگم من مثل تو نمیشم. اگه ازدواج کنم می مونم تو خونه پیش زنم. هر کاری داره سریع میام،یه کاری میکنم زنم زود پیرنشه

ازکتاب تعزیه ی دریا-پسر شهید سید جواد اسدی

فقط یک آرزو

سیزده سال با هم زندگی کردیم اما فقط یک جای مشخصی دیدم که گریه می کند آن هم روبه روی عکس برادر شهیدش، خیرالله بود. از همان روزهای اول ازدواج شانه هایش را دیدم که جلوی عکس، وقت هق هق تکان می خورد

ازکتاب تعزیه دریا-سهید سید جواد اسدی

دوباره

تا وارد خانۀ پدری اش می شدیم می رفت سمت مادرش. سر مادرش را می بوسید، پیشانی اش را می بوسید، صورتش را می بوسید، کمی که می نشستیم می رفت پایگاه بسیج روستایشان، یا اگر کاری داشت می رفت کارش را انجام می داد و وقتی برمی گشت انگار همین حالا آمده خانه. دوباره می رفت سمت مادرش، دست و سر و صورتش را بوسه باران می کرد و بعد می نشست. به همان اندازه تأکید می کرد که من هم به مادر و پدرم احترام بگذارم. خیلی مراقبت میکرد و مراقب بود

اژ کتاب تعزیه دریا

دعای مادر

شدیداً به دعای مادرش اعتقاد داشت. دو زانو می نشست جلوی مادرش، مثل وقتی که دارد نماز می خواند و روی سجاده نشسته باشد. صورت و دست های مادرش را می بوسید و می گفت: «ننه، تو واسه من دعا کنی گره از کارم باز میشه، مشکلم حل میشه.» مادرش می گفت: «مگه میشه من برات دعا نکنم؟ همیشه دعام اینه که موفق بشی!»

ازکتاب تعزیه دریا-شهید سیدجواد اسدی

برادرشهید

می رفت روبه روی عکس قدیمی برادر شهیدش خیرالله می ایستاد. با کف دست غبار کمرنگ روی عکس را برمی داشت. نگاهش می کرد. می بوسید عکس را. می گفت: «داداش نامردیه اگه منو نبری!» بارها به شوخی و جدی زمان رفتنش را می گفت. آخرین بار با خنده گفته بود: «چیز زیادی نمونده. یک سال دیگه صبر کنی من میرم!» می گفت: «من شهید میشم و تو کیف می کنی، از زندگیت لذت ببر!»

ازکتاب تعزیه دریا-شهید شید جواد اسدی

یا جد سید جواد ع

از آن روز با این دوستم رفاقتم خیلی بیشتر و بیشتر شد. رابطۀ مان اوج عاطفی پیدا کرد. شده ایم مثل دو تا خواهر برای هم. هر جا که به مشکلی برمی خورَد، برای جدّ سیداحمد نذر می کند. مدام به سیدجواد متوسل می شود. در بارداری مشکلی داشت که با همین توسل ها صاحب اولاد شد

ازکتلب تعزیه دریا-شهید سید جواد اسدی

کارم را ساخت

برای من سخت تر از شنیدن خبر شهادت سیدجواد، این بود که سیدجواد حتی پیکر و پلاک و مزاری ندارد. خبر اول مرا زمین گیر کرد؛ اما خبر دوم کارم را ساخت. فرو رفته بودم در اعماق تاریک تنهایی ام. انگار سفری بی مقصد را در خودم آغاز کردم. انگار مرا گذاشته بودند توی اتاقی که هیچ روزنۀ نوری به ظلماتش نمی تابد. همه چیز تاریک بود. عدم بود. خلأ بود.

ازکتاب تعزیه دریا

امروز هم

هر بار بعد از صحبتم با سید، خدا را شکر می کردم و می گفتم: «الحمدالله امروز هم زنده ماند و شهید نشد

ازکتاب تعزیه دریا

فقط من و او

گفتم: «سید تو کی میای؟ بیا سید، من واقعاً خسته شدم!» سکوتی کرد و گفت: «دل من هم برات تنگ شده!» خشکم زد. این اولین باری بود که سید در مأموریت این حرف را می زد. همیشه دل تنگی اش برای سیداحمد را ابراز میکرد

وقتی گفت «دل من هم برات تنگ شده» انگار هیچ چیزی در دنیا وجود نداشت و فقط من و سید بودیم روی زمین و داشتیم با هم حرف می زدیم.

ازکتاب تعزیه ی ذریا-شهید سید جواد اسدی

از جان گذشتن

دل تنگی صدای زیبایش را محزون کرده بود. دلم شور افتاد. فکر کردم خبر بدی به گوشش رسیده باشد. شروع کرد به سفارش کردن. دوباره نماز اول وقت و حجاب را به من سفارش و تأکید کرد و گفت: «این بچه ها از زن و بچه هاشون، از پدر و مادرشون، از همه چیزشون دل بریدن و عبور کردن، اومدن اینجا که چادر از سر شما نیفته. تو باید بیشتر از همیشه مواظب باشی!»

ازکتاب تعزیه ی دریا-شهید سید جواد اسدی

یا جد سید ابراهیم۷

همان روزها بود که یکی از همسایه های ما خواب شهید سیدابراهیم حسینی را دید. شهید حسینی اهل قائم شهر بود. آن قدر پاک و زلال بود که خیلی ها باتوسل به جد سید ابراهیم حاجتشان برآورده میشود

ازکتاب تعزیه دریا-شهید سید جواد اسدی

نماز

داشت از ثانیه ثانیۀ رفتنش استفاده می کرد. گفت: «نکنه خواب بمونید! نماز، حدیث، نماز! نمازت قضا نشه! نماز، فقط نماز...» در را بست و رفت. دل مرا از جا کند و رفت.

ازکتاب تعزیه ی دریا-شهید سید جواد اسدی

فرزند شهید

این روزها وقتی سیداحمد فوتبال بازی می کند و گل که می زند، پیراهنش را می دهد بالا تا عکس سیدجواد روی زیر پیراهنش پیدا شود. عکس را می آورد بالا و می بوسد. خیلی به پدرش افتخار می کند

ازکتاب تعزیه ی دریا-شهید سبدجواد اسدی

مرد عجیبی بود

می رفتم کلاس آموزش شیرینی پزی. اوایل کار بود و خیلی پیش می آمد که شیرینی هایم خراب شود. یا می سوخت یا وا می رفت؛ اما سید برای اینکه به من اعتماد به نفس و روحیه بدهد همان سوخته ها را می خورد و هی تعریف می کرد... واقعاً مرد عجیبی بود. اگر می خواهیم زندگی کردن را، دوست داشتن را، صبور بودن و بخشیدن را یاد بگیریم، باید سید را ببینیم و بشناسیم. به قول سردار رستمیان می گفت: سید حفاظتی بود اما روحیۀ حفاظتی نداشت

ازکتاب تعزیه ی دریا-شهید سید جواد اسدی

می نفس

آن قدر که دوست داشتنش را به من راحت ابراز می کرد شده بود زبانزد خاص و عام. خصوصاً خانم ها که سیدجواد را می شناختند مدام از شیرین زبانی اش اینجا و آنجا تعریف می کردند. گاهی صدایم می زد «سالار»، گاهی به محلی می گفت «می نَفِس» (نفس من)

ازکتاب تعزیه ی دریا-همسر شهید سیدجواد اسدی

کوله

مدام در مأموریت بود. همیشه کوله اش آماده بود. همیشه کوله اش جلوی چشممان بود. انگار کولۀ سید شده بود آینۀ دق ما. خیلی به این کوله حساس شده بودم. یک پارچه جور کرده بودم و می انداختم روی کوله اش که حداقل مدام دوخته نباشد به نگاه ما

ازکتاب تعزیه دریا

عاشورا

هر روز زیارت عاشورا می خواند. به من می گفت: «چیزی که آتش جهنم رو سرد می کنه همین زیارت عاشوراس.»

شب ها که نشسته بودیم قرآن را برای تلاوت باز می کرد. به تذکرهای من هم توجهی نمی کرد. بعد از نماز صبح با هم قرآن می خواندیم. هر روز، بدون استثنا. با هم ختم قرآن داشتیم. خیلی این حال و همراهی را دوست داشت

ازکتاب تعزیه دریا-شهید سید جواد اسدی