یارکشی

محمد توی والیبال خیلی خبره بود. دقت که می کردم، می دیدم وقتی می خواد یارکشی کنه، بازیکن های ضعیف تر رو می آورد توی گروه خودش

از کتاب عشق چرا ندارد-شهید محمد صاحب کرم

ایثار

حضرت موسی ع ازخدا خواست که جایگاه و مقام امت حضرت محمد ص را به او نشان دهد:

خدا به او فرمود که تحملش را نداری. اما حضرت موسی ع اصرار کرد. خداوند مرتبه ای کوچک را نشـانش داد. نزدیک بود حضرت موسی ع قالب تهی کند. حضرت موسیg پرسید، از چه چیز به این مقام رسیدند؟ خداوند فرمود: ایثار .»

چرا ندارد

به محمد گفتم چرا اینقدر حضرت ابولفضل ع رو دوست داری؟

محکم کف دستش را به پشت دست دیگرش کوبید؛گفت هیچوقت تو عشق چرانیار؛عشق چرا نداره

ازکتاب عشق چرا ندارد-شهید محمد صاحب کرم

بی درنگ

می گفت پدر که دسـتور می دهد، باید اطاعت کنی؛ بی درنگ، بی توقف

ازکتاب عشق چرا ندارد-شهید محمد صاحب کرم

سبک

عمه سکین زنگ زد

آخرش گفت:

انشالله دستت سبک باشه برای مریضهات؛زود خوب بشن برن خیالت راحت بشه

همسایگی

رفته بودم مسجد

خانم کناری آخر نماز داشت دعا میکرد صداش میومد:

یکیش این بود:خدایا همسایه هامون هرچی‌میخوان بهشون بده

مادر

«زمسـتان ها وقتی مادرم توی حیاط ظرف می شسـت، وقتی باران می آمد، نوبتی با خواهر و برادرها روی سـر مادرمان چتـر می گرفتیم تا ظرف و لباس ها را بشـوید.

ازکتاب عشق چرا ندارد-شهید محمد صاحب کرم

روزمرگی

یادم هسـت یک بار حدیثی از امام صادق ع برایم نقل کرد که فرمودند: « هرکس دو روزش یکسان باشد مغبون است، هرکس روز دومش بهتر از اولش باشد به او غبطه می خورند، هرکس روز اولش بهتر از روز دومش باشد ملعون است، هرکس برای خودش پیشرفتی نبیند به سوی نابودی می رود و هرکس رو به نابودی برود مرگ برایش بهتر از زندگی است.

ازکتاب عشق چرا ندارد-شهید محمد صاحب کرم

آخرین نفر

میگفت برای اینکه بلبل خرمایی ها در فصلی که خرما نیست گرسـنه نمانند، خرما می گذارم سر درخت ها تا بیایند و بخورند. خودش می گفت که آخرین نفر از سـر سـفره بلند می شوم و ته ماندۀ سفره را برمی دارم و جلوی پرنده ها می ریزم و استخوان هایش را هم می دهم به گربه ها. تا حدی که یکی از همکارانش گفته بود وقتی محمد در منطقه است، گربه ها توی محوطه پلس اند

ازکتاب عشق چرا ندارد-شهید محمد صاحب کردم

مصونیت

گفت حجاب انسان را محدود میکند

گفتم شما اگر بچه دارشوید ازبچه ی خودت محافظت نمیکنی؟

این محافظت که میکنی بچه را دریک محدودیت میگذاری که آسیب نبیند؛خب این محدودیت هم محافظت خداست برای ما؛یک هدیه است که آسیب وضرر نبینیم

پس محدودیت معنی خوب هم دارد

مادر به بچه میگوید دستت راداخل پریز برق نگذار خطردارد؛بعد داخل آن یک چیزی میکذارد؛این محدودیت بین بچه و آن چیز خطرناک است که دست بچه به آن نرسد

حجاب وتمام قوانین واحکام همین است

ازکتاب تولد در سائوپائلو

جوشن کبیر

گفتم من حجاب را انتخاب کرده ام نه برای اینکه مسلمان هستم؛برای اینکه حجاب برای زن جوشن کبیر است

جوشن یعنی زره؛لباس رزم؛لباسی که از بدن محافظت میکند؛بادیگارد؛محافظ

پ.ن:بعد نوشته دردعای جوشن کبیر خدا اوند اونقدر اسما متبرک خودش را آورده که هرکسی بخواند درمقابل آتش جهنم وگناه حفظ میشود

ازکتاب تولد در سائوپائلو

شکایت

یاد سخنرانی افتادم که گوش داده بودم؛پسری که مادری بیمارداشت و از حضرت عباس ع خواست تا مادرش را شفا بدهد؛مادرپسر حال بدی داشت و به سختی نفس میکشید

پسرمیگوید اگر مادرم راشفا ندهی به پدرت امام علی ع شکایتت را میکنم

زمانی که دستم به ضریح حضرت عباس ع خورد فقط به فکر مادرم بودم

ازکتاب تولد در سائوپائلو

حلال

به پدرم گفتم گاو گوسنفد یا مرغی که میخوریم باید ذبح شرعی شده باشد؛یعنی به اسم خدا و رو به قبله کشته شده باشد؛حیوان باید آرام باشد؛وقتی حیوان چاقو را میبیند یک سمی در بدن او تولید میشود که برای امسان مضر است

اولین باری که گوشت حلال خریدم مادرم به همان روش پخت و سرسفره آورد

خواهرم تغذیه میخواند؛گفت خیلی نرم تر و خوشمزه تراست؛پدرم هم حرف او را تایید کرد

از کتاب تولد در سائوپولئو

الحمدالله

اولین نماز بعد از مسلمانی ام مغرب بود؛آن هم به جماعت

میدانستم درقنوت میتوانم به هرزبانی دعا کنم؛ اما کلمه ای جز الحمدالله به ذهنم نمیرسید.خداروشکر که من در این زمان و دراین مکان مقابلت ایستاده ام و نماز میخوانم

بعد از نماز مصمم شده بود تا میتوانم دین اسلام را بع بقیه معرفی کنم؛فکز میکردم اگر همه ی مردم دنیا به دست من مسلمان شوند؛بازهم حق این دین واین لطف خدا را ادا نکرده ام

ازکتاب تولد در سائوپائولو

تشیع

توی کتابهای تولد که خوندم

اولی تولد درتوکیو نوشته بود ازینکه ابو بکر و...در تشییع وتدفین حاشر نبودند ناراحت شدم؛تو ژاپن معنای بدی میدی و اونجا به علی ع علاقه مند شدم

تو تولد در سائوپولیو نوشته جانشین خیلی مهمه؛چطور ابو بکر بعد خوذش عنر و عمر بعد خودش عثمان رو جانشین انتخاب کرد ولی حضرت محمد ص جانشین تعیین نکرد؟

اون همه آدم تو بیایان جمع کرد بگه علی دوست منه؟(نوشته اهل سنت مولا رو دوست معنی میکنن نه جانشین)

قادر

شوقی درونم ایجاد شده بود؛بخصوص وقتی کلماتی مربوط به زنده یودن امام آخر مسلمانان را میخواندم؛

چقدر خوب که هنوژ یک امام ومعصوم زنده است.

من درکتاب مقدس درباره ی حضرت نوح خوانده بودم که نهصد وخورده ای عمر کرد؛در همین کتابی که دستم بود خدا راقادر معرفی کرده بود

پس خدایی که تواناست انجام هرکاری برایش اسان است

من باور کردم ودل توی دلم نبود با امام زنده حرف بزنم

ازکتاب تولد در سائوپلویو

کشتی نجات

فهمیدم امام حسین ع معروف است به کشیتی نجات ولی نمیدانسام بدون اینکه بخواهم سوار این کشتی شده ام

ازکتاب تولد در سائوو پولیو

نذر روزه

امام حسن مجتبی(ع) و امام حسین(ع) در ایام کودکی بیمار شدند و پیامبر اکرم(ص) به همراه برخی از صحابه از آنان عیادت نمودند و آن گاه پیامبر(ص) به پدرشان حضرت علی(ع) فرمود:اگر برای بهبودی آنان نذری نمایی،امید است خداوند سبحان زودتر شفا عنایت کند.

حضرت علی(ع) گفت:ای رسول خدا(ص) !برای شفای آن دو نذر می کنم که سه روز روزه شکر به جای آورم.حضرت فاطمه زهرا(س)و خدمت کارش فضه نیز به مانند حضرت علی(ع) نذر کردند .

چند روزی نگذشت که دو ریحانه رسول خدا(ص) شفا یافتندو حضرت علی(ع) و همسرش فاطمه زهرا(س)قصد کردند که به نذ رشان وفا کرده و سه روز روزه شکر بگیرند .

هر روزربعد افطار غذایشان را به فقیر؛یتیم و اسیر دادند

روزچهارم حضرت علی ع و فرزندانشان نزد پیامبر میرن

جبرئیل امین این سوره را که در شأن فداکاری حضرت(ع) و همسرش فاطمه زهرا(س)و فرزندانش حسن و حسین(علیهما السلام) نازل شد،بر آن حضرت قرائت کرد:هَل اَتی عَلَی الاِنسانِ حینٌ مِنَ الدَّهرِ...اِنَّما نُطعِمُکُم لِوَجهِ اللهِ لا نُریدُ مِنکُم جَزائاً وَلا شَکوراً... بنا به روایتی در آن روز برای اهل بیت فداکار پیامبر(ص) غذایی از آسمان فرود آمد و آن را تا هفت روز تناول کردند

بازگشت پیکر بعد ازسه سال

.معصومه که کوچک تر بود، سوالات هم قد خودش می پرسید: «مامان! بابا سالم برمی گرده؟! یعنی می تونه منو بغل کنه؟! یعنی میشه نازم کنه مثل اون قدیما!»

معصومه در هر موقعیت دل همه را آتش می زد.

ازکتاب ابراهیم ساره-شهید ابراهیم عشریه

دختران شهید

سر گریه ام که باز می شد، به سختی بند می آمد. می رفتم در اتاق و به ابراهیم می گفتم: «خودت رو به بچه ها نشون بده ابراهیم. همون طور که من حضورت رو حس می کنم، بذار بچه ها هم حست کنند تا آروم بگیرن.》

نیمه شبِ این اوقات معمولا معصومه یا زهرا می آمدند و بیدارم می کردند: «مامان! بابا اینجا بود. بابا رو دیدم!

معصومه می گفت: «بابا چند ساعت باهام بازی کرد. انگار بیدار بودم؛ اما خواب بودم مامانی! کلی سوارش شدم! خیلی حال داد!»

زهرا می گفت: «بابا خیلی خوش تیپ کرده بود. با آردی اومد دنبالمون و بردمون شهربازی. عمو مهدی هم باهاش بود!»

ازکتاب ابراهیم ساره

دخترها بابایی اند

معصومه زیاد تب می کرد. چند باری کارش به بیمارستان کشیده شد. وقتی می خواستم او را به دکتر ببرم، یک پروژه داشتم. پایش را به زمین می کوبید و می گفت: «بابا باید منو ببره دکتر؛ با تو نمیام.» به زور بوسه و محبت که قانعش می کردم برای رفتن به مطب، گریه می کرد که: «بغل می خوام.» دست هایم را حلقه می زدم به دورش: «بیا مامان تو بغلم.» دست هایم را کنار میزد:بابا باید بغلم کنه؛بغل تو نمیام

ازکتاب ابراهیم ساره

رضا

ابراهیم! تو همیشه می گفتی: «از خدا مقام رضا بخواه؛ رضا بالاتر از صبره.» کار من نبود این رضا؛ کار خودت بود ابراهیم. احتمالا پارتی بازی کرده بودی و از آن بالابالاها خودشان من را راضی کرده بودند

ازکتاب ابراهیم ساره-شهید ابراهیم عشریه

حلول

این خانم عشریه گفتن ها بارم را سنگین تر کرده بود؛ غیرمستقیم به من می فهماند که ابراهیم در من حلول کرده است و من ادامه دهنده مسیرش هستم.

ازکتاب ابراهیم ساره-شهید ابراهیم عشریه

گلوله

مادرش قربان صدقه اش می رفت و می گفت: «ابی! از جلوی گلوله رد نشو!» می دانست که ابراهیم سرش درد می کند برای رفتن در دهان شیر. ابراهیم هم می خندید و می گفت: «چشم فدات بشم! از پشت گلوله رد میشم!»

ازکتاب ابراهیم ساره-شهید ابراهیم عشریه

خداحافظی

در را بستم و یک دل سیر بدون صدا گریه کردم. زیرلب می گفتم: «خدایا! چند تا ابراهیم و ساره تو طول تاریخ جفت هم شدن؟ بذار حالا که جفت شدیم، این قصه تا آخر دوتایی باشه!»

ازکتاب ابراهیم ساره

لگد خوردن

اتاقش را پر کرده بود از تخته شنا و کش بدنسازی و طناب تا اگر نتوانست بیرون برود، همان داخل اتاق بدنش را ورز بدهد برای روزهای سخت

میگفت «حالا که ثبت نام کردم، نمی خوام کم بیارم. آدم باید یه جوری با اجنبی بجنگه که اگه ما رو شهید کردن و اومدن بالا سر جنازه مون، از شدت عصبانیت لگد بزنن به جنازه! لگد خوردنم آرزوست!»

ازگتاب ابراهبم ساره

دائم الوضو

می گفت: «هرکس دائم الوضو باشد، طبق روایت شهید می رود از دنیا.»

ازکتاب ابراهبم ساره

شیوه دلبری

باور نمی کرد که آن همه عجز و لابه اش در کربلا، بی جواب بماند و برات سوریه را به او ندهند. باورش نمی شد حتی فرشاد، حتی مهدی هم آرام آرام جواز سوریه را بگیرند و بروند و او بماند و حسرت؛ یک روز آمد و گفت: «لابد اونا سوراخ دعا رو بهتر از من پیدا کرده بودند و شیوه دلبری بلد بودن! من این وسط سرم بی کلاه موند!»

ازکتاب ابراهبم ساره

در مدح دانش

برای دانشجوها و حتی رفقایش مثل آخوندها بالای منبر می رفت و می گفت: «روایت داریم مومن وقتی از دنیا بره، در حالی که برگه دانشی از خودش به جا بذاره، این برگه تو روز رستاخیز، میان اون و آتش دوزخ پرده ای میشه و خدا برای هر حرفی که بر آن برگه نوشته شده باشد، یک شهر به اندازه ی هفت گیتی بهش می بخشه. شهردارای آینده! بسم الله!»

ازکتاب ابراهیم ساره

حیدر

تنش با استراحت میانه ی خوبی نداشت. یک «حیدر» می گفت و دست به کار می شد. بقیه را هم به این سبک زندگی دعوت می کرد. ابتدای کلاس های جودو و دفاع شخصی اش، مجلس وعظ و دعا بر پا می کرد. می گفت: «بچه ها! سعی کنید تقوا داشته باشید تا حیوون درنده هم مقابلتون زانو بزنه و الا چه احتیاجیه به دفاع شخصی؟ نفس زدن هم باید برای خدا باشه. این حیدر گفتنا، هم بهتون انرژی میده، هم براتون توشه میشه!»

ازگتاب ابراهیم ساره-شهید ابراهیم عشریه