وسعت دید
مبخواستم واسه یه مریض سوند اینترسرویکال بذارم،پاراواژینالش مانع میشد سرویکس رو ببینم
میدونستم با دستکش میشه ولی تاحالا انجام نداده بودم
علی محمدی انگشت وسط دستکش رو دوطرفشو برید،اسپکولوم رو گذاشت توش،راحت پاراواژینالها محو شد
مبخواستم واسه یه مریض سوند اینترسرویکال بذارم،پاراواژینالش مانع میشد سرویکس رو ببینم
میدونستم با دستکش میشه ولی تاحالا انجام نداده بودم
علی محمدی انگشت وسط دستکش رو دوطرفشو برید،اسپکولوم رو گذاشت توش،راحت پاراواژینالها محو شد
ناهار رفتیم یه رستوران تو راهی
زیتون داشت ۲۰تومن
وقتی آورد یه ظرف کوچولو بود،شمردم ۸
دونه ای ۲۵۰۰
سر کشت بقیه که میرفت،وقتی میومدخونه جو گندمی گه به لباسش چسبیده بود رو میکند و میریخت تو کیسه وفردا میبرد میداد صاحب کشت
ازکتاب خانم ناز-پدرشهید شیرعلی سلطانی
می آید پیشمان
گاهی مثل یک نسیم اژکنار صورتم رد میشود،بوی تنش میپیچد توی خانه
بچه ها هم حس میکنند،سلام میکند وما میشنویم
ازکتاب منوجهر مدق
گفت هیچ فرقی نیست بین رفتن وماندن،هستم پیشتان
فرقش این است که من شما را میبینم وشما من را نمیبینید.
همینطور نوازشتان میکنم،اگر روح هایمان به هم نزدیک باشد،شما هم من راحس میکنید
اژکتاب منوچهر مدق
نردبان خلق این ما و منیست
عاقبت زین نردبان افتادنیست
هر که بالاتر رود ابلهترست
که استخوان او بتر خواهد شکست
ازکتاب منوچهر مدق
همه چیزش قدر و اندازه داشت،حتی حرف زدنش
لحظه های آخر هرسال سر نماز بود و سال که تحویل میشد،سجده ی آخرش بود
ازکتاب منوچهر مدق
گردش که میرفتیم اولین چیری که برمیداشت کیسه ی زباله بود
مبادا جایی که میرویم سطل نباشد یا چیزی که میخوریم آشغالش آب داشته باشد
ازکتاب منوجهر مدق به روایت همسر
توی اتاف ریکاوری شش تخت بود
دوتا از مریضها داد میزدند ،یکی استفراغ میکرد،یکی اسم زنی را صدا میزد، و دونفر دیگر از درد به خودشان میپیچیدند.
تخت آخر منوچهر بود،به سینه اش خیره شد،بالا و پایین نمی آمد
به دکتر نگاه کرد ومنتظر ماند.
دکتر گفت:موقع بیهوشی روح آدمها خودشان را نشان میدهند،روحش صاف صاف است
گوشش زا نزدیک لبهای منوچهر برد که تکان میخورد،داشت اذان میگفت
ازگتاب منوچهر مدق
دست روی بچه ها بلند نمبکرد
میگفت اگر یک تلنکر بهشان بزنی،شاید خودت یادت برود ولی بچه ها در ذهنشان میماند برای همیشه
ازکتاب منوجهر مدق به روایت همسر
همانا خداوند از مؤمنان، جانها و اموالشان را به بهاى بهشت خريده است. آنان در راه خدا مىجنگند تا بكشند يا كشته شوند. (وفاى به اين) وعدهى حقّ كه در تورات و انجيل و قرآن آمده بر عهده خداست و چه كسى از خدا به عهدش وفادارتر است؟ پس مژده باد شما را بر اين معاملهاى كه به وسيلهى آن (با خدا) بيعت كرديد و اين همان رستگارى بزرگ است.
آیه ۱۱۱ سوره توبه
مانی رو دعوا کرردم
گوشی رو گرفت دستش،گفت الو دایناسور و پلیس،بیاین مامانی رو ببرین؟
مانی رفت آب بخوره،ریخت رو اسکیتش
به امین میگه چرا ترمز کردی آب ریخت رو اسکیتم
اومدیم سبزوار
میخواستیم بریم رستوران دفعه قبلی
اسمش یادمون نبود
فقط میدونستم نزدیک یه دانشکاه بود
سرچ کردم رستوران +سبروار +دانشگاه،اومد مطبخ خاتون
برگشتنی از تو بازار نزدیک حرم امین برای مانی اسکیت خریده
مانی بهش مبگه اسکلتی
دیشب رفتم صحن مسجد گوهرشاد
گقتم حالا که اعتکاف تموم شده برم تومسجد دورکعت نماز بخونم
وارد که شدم یه لحظه برگشتم،دیدم گنبد و گلدسته انگار روبروم بودن
خیلی نزدیک
تاحالا ازین ویو به این نزدیکی گنبد رو ندیده بودم
داره فوتبال نشون میده(منجستر و ساوت هم تون)
به مانی مبگم تو کدومی؟
میگه پرسپولیسم
سفاش میکرد حتی ته دیگ را دور نریزم.
بگذارم پرنده ها بخورند.برای اینکه چربی ته دیگ مریضشان نکند یک پیت روغن را مثل آبکش سوزاخ سوراخ کرده بود ،ته دیگ ها را توی آن خیس میکردم تا چربیشان برود،میگذاشتم برای پرنده ها
ازکتاب منوچهر مدق به روایت همسر
به ترکش هایی که نزدیک قبلش بودم غبطه میخوردم
میگفت خانم شما که توقلب مایید
ازکتاب منوچهر مدق به روایت همسر
اومدیم رستوران dizin
سوپ مراکشی سفارش دادم
شب رفتیم حرم
یه بچه کوچولو بود تازه راه افتاده بود
مانی میگفت مامانی این بدنیا اومده
هفته ای دو روز روزه میگرفت،دایم الوضو بود،میگفت صورت را نورانی میکنه،رزق و روزی رو زیاد میکنه،
میکفت از هرقطره آب وضو ملکی بوحود میاد گه تا موقع مرگ تسبیح ودعا میکنن درحق اون شخص
ازکتاب بیامشهد
مقام معظم رهبری میفرمود،این حدیث ازامام صادق ع تنم را لرزاند که
اگر یک نماز صبح قضا شود،کل دنیا طلا شود و در راه خدا بدهی،جبران نخواهد شد
ازکتاب بیا مشهد-شهید علی
مانی عاشق جاکلیدی های هتله
حالا نمیذاره بذاریم سرجاش برق روشن شه
تو تاریکی داریم زندگی میگنیم
داریم میریم مشهد
مانی هی میگفت آب،تشنه مه،کلی گولش زدم،یه جانگه داشتیم یه آب معدنی بزرگ خریدیم،بعد قایم داد ونخورد
دیروز یه باردار تا اومد دزمانگاه گفت سلام خانم دکتر،عیدتون مبارک
گفتم ای دل غافل،عید به این بزرگی فراموش کرده بودم شکلات بیارم
از وقتی یادم می آید همیشه در قنوت نمازم خوانده ام:
رب زدنی علما و عملا و ایمانا و الحقنا بالصالحین
ازکتاب مرضیه
تجربۀ یک عمر زندگی ام این بوده که خدا همیشه یاری اش را در کار خیر از غیب می رساند. نباید ترسید. قدم اول را که برداری، بقیه پشت سرت می آیند
ازکتاب مرضیه