بازی
داشتم آشپزی میکردم
مانی اومد گفت چقدر میری آشپزخونه
گفتم چیکارکنم؟
گفت بیا باهام بازی کن
داشتم آشپزی میکردم
مانی اومد گفت چقدر میری آشپزخونه
گفتم چیکارکنم؟
گفت بیا باهام بازی کن
مانی اسباب بازیهاشو جمع کرد
گفتم کی یادت داده؟
گفت خانم ملمس
پ.ن:انقدر خونه رو قشنگ جمع کرد که هیچی وسط اتاق نیست،حتی اومد بالشت زیرسرمو برداشت برد سرجاش
مانی بیدار شده مبگه خواب جرثقیل دیدم
میگم چی بود
میگه ماشین رو نجات داد
مانی گفت بیا خستگی مونو بگیریم
قشنگ متوجه نشدم(فکر کردم میگه هسته گیر)گفتم یعنی چی؟
گفت یعنی استراحت کنیم
مانی قبلا به عمه الهام میگفت ملهام
الان میخواد درست بگه میگه اهلام(به کسر ا)
با مانی رفتیم خونه شبد دری
برگشتیم بهش گفتم مامان بزرگ چی گفت؟
گفت سلام،ای شیطون
عموشکرالله میگه مادرم خدابیامرز تا ثانیه آخر کار میکرد
داشت نماز میخوند سکته کرد،وقتی داشتیم میبردیمش بیمارستان هی بادست اشاره میکرد ماست رو نگاه کنین،اگر گرفته بذارین یخچال
بعد که چک کردیم خیالش راحت شد رفتیم بیمارستان و بعد...
بچه مثل ماهی است و حوصله ی پدر مثل حوض
آن پدری که حوصله اش زیاد است مثل دریاچه است و بچه تا حد ماهی های دریاچه رشد میکند و بزرگ میشود
پدری که از این هم با حوصله تر است،مثل یک دریاست.بچه مثل ماهی در دریا به اندازه ی نهنگ قدرت و جرات پیدا میکند.
حسین بن علی ع فرزند دریاست.در دریای حوصله ی پدر و جدش رشد کرده است.ازین جهت است که یک شخصیت زنده و بزرگ است.
آیت الله حائری شیرازی
اصلی ترین عامل اضطراب کودکان،شکل رابطه ی پدرو مادر آنهاست
اصلی ترین عامل خشم کودکان،شکل رابطه ی پدر ومادر آنهاست
اصلی ترین عامل آرامش کودکان،شکل رابطه پدر ومادر آنهاست
از کانال بان و صا دقی
عاجزترین مردم کسی است که دعا نمیکند
پیامبر اکرم ص
مانی یاد گرفته میگه مثلا
میگه مثلا ماشینم خراب شده
داره رعدوبرق میزنه و بارون میاد
مانی داره ماشین بازی میکنه
مبگه خانم ملمس(منظورش معلم ه)
مانی از خواب بیدارشد
گفت به نظرت مامان بزرگ بیداره؟
مانی رو دعوا کردم
بعد بهش کفتم باهام دوستی؟
گفت نمیتونم باهات دوست باشم
رسیدیم مغازه رزاز،گفت باهات آشتی ام،برو بستنی بخر
مامان ننه شب قدر ۲۳ م مرحوم شده بود
بی بی فرزند سلیمان
وقتی ننه دوسالش بود
رفتیم جام
مزار مادرننه
اتفاقی مزارمادرشوهر مادرشوهرمادرشوهرم رو دیدم
ملکی فرزند امام بخش
ششم خرداد سال۲۰
اومدیم آبخو ری
خاله زهرا یه لیوان داشت روش نوشته بود لبوان آبخوری
میکفت دیدین من الکی نمیگم عاشق آبخوری ام
یه برنامه کودک شبکه قرآن داره اسمش اینه،منم بچه مسلمان
مانی میگه بچه مصلی
کشیکام پشت هم شده بود
هر سه روز یکبار
باردوم که ژهرا اومد مانی از جاش بلند نشد
زهرا گفت مانیا برات تکراری شدم؟
بارسوم که مانی بهش میگفت نیا خونمون،برو پیش ساجده
مانی به پدرشوهر مبگه توام خاله زهرا جونی داری؟
گفت نه پسرم،من هیشکیو ندارم
تلوریون داشت راجع به بدغذایی صحبت میکرد
میگفت برای اینکه بچه به یه غذای جدید عادت کنه و خوشش بیاد بخوره ۱۵بار باید پخته شه
بعد مبگه اگه بچه تو ۷۲ساعت یکی از هر ۵ نوع مواد هرم غذایی رو بخوره کافیه
سر یه c/s یه جا تو برش کر هی خون میداد
به خ ب سطامی گفتم بگیرم؟
گغت نه این رحمش سر به راه نیست،هی بازی درمیاره شل وسفت میشه
ایمان عکس فرستاده بود از رایان
نا چشم مانی بهش گفت یهوگفت نازی
صبحانه پنیرگردویی آوردیم
مانی گفت پنیرخانواده بیار،این ترشه
رفتیم باغ ایرانی
با مامی ومادرشوکت
وسطش با مانی رفتیم دور زدیم
برگشتنی مانی گفت مامان بزرگا کجان؟
با مانی رفتیم مسجد حضرت ابولفضل ع بید آباد
تا رفتیم گوشه مسجد اسباب بازی بود،مانی نشست بازی کزد ومن تونستم نماز بخونم
بقیه وقتها فرادی میخونم چون نمیذاره
با مانی رفتم مریضامو دیدم
تو راه پله ها وفتی داشتیم برمیگشیتم مانی گفت نسخه هاتو زدی؟
مامان شوکت و پدرشدهر رفته بودن آب خو ری
دیشب مانی گفت زنگدبزن بابا بزرگ،دلش تنگ شده
یك روز به همراه همین دوستی كه پیشنهاد ازدواج را با من مطرح كرده بود در خیابان امام خمینی اهواز مشغول خرید بودیم. در همین لحظه ها شهر مورد اصابت گلوله خمپاره قرار گرفت. احساس كردم خیلی نزدیك است. انگار بغل گوشمان خورده است. با عجله به طرف محل اصابت خمپاره آمدیم. به گمانم خیابان كاوه بود. وقتی رسیدیم مجروحی را كف یك وانت دیدم كه بر اثر انفجار همین خمپاره روده هایش بیرون ریخته بود. یك جیپ هم در آتش می سوخت. موج انفجار و تركش های بزرگ و كوچك، كركره مغازه ها را از جا كنده بود. چرخ میوه فروش ها با همه میوه هایش واژگون شده و كف پیاده رو را رنگ كرده بود.
جسد مردی را دیدم كه رویش پارچه مندرسی كشیده بودندو پاهایش بیرون بود. از دمپایی هایش فهمیدم اهوازی است و در همین شهر و زیر همین گلوله های كشنده زندگی می كند. با خودم فكر كردم لابد او هم پدر خانواده ای است و برای خرید مایحتاج روزانه این جا آمده است. او با زندگیش در اهواز جنگ را به هیچ گرفته است. پس می توان زیر آتش هم زندگی كرد و حتی جان داد تا دیگران زیر اسمان همین شهر آسوده تر زندگی كنند.
وقتی از كنار چهره های بهت زده مردم در این خیابان سوخته گذشتم و به طرف ستاد آمدم احساس كردم به خاطر همین ساده بودن معنای زندگی و مرگ است كه می توان ازدواج را به عنوان مرحله ای از زندگی نگریست به یاد حرفه های دوستم افتادم كه گفته بود، آقای باقری از بچه های سپاه است و همه وقتش در جبهه می گذرد و هر آن در معرض شهادت است.
صحنه های آن روز خیابان كاوه برای من درس بود، درسی كه باید دیر یا زود آن را می آموختم و عمل می كرد.
وقتی به همراه دوستم به طرف ستاد می آمدیم به چیزی جز زندگی در این شهر پرخطر فكر نمی كردم، حتی یك زندگی جدید با كسی كه ممكن است فردا در كنارم نباشد. من تصمیم خودم را گرفته بودم. باید آتش این جنگ را با شروع یك زندگی تازه تحقیر می كردم. به همین خاطر به دوستم گفتم، راستی آن پاسداری كه قرار بود به من معرفی كنی اسمش چه بود؟
كمی جا خودر و بعد از مكث كوتاهی گفت:
به او حسن باقری می گویند، ولی نام اصلی اش غلامحسین افشردی است.