گلها

هوای گلدانهای اداره را داشت،مواظبت میکرد از آنها به موقع آبشان مبداد وخاکشان را عوض میکرد،جابشان را عوض میکرد که نورکافی برسد بهشان

مدتی بعد ازشهادت علیریضا همه رفته بوذیم ماموریت،در همان ایام یکی از بچع های سوری خواب علیرضا را میبیند که ناراحت روی پله های اداره نشسته،ازش میپرسه چرا ناراحتی؟

میگه بچه ها همه رفتن ماموریت،کسی نیست به گلدونها آب بده،اگه اینا همینجوری بمونن خشک میشن.

هماهنگ کزدن یک نفر رفت به گلها آب بدهد

سردار س لیمانی وقتی خواب را فهمیدند گفتند،کسی که به فکر گلهاست مگه میشه دوستان و حانواده وهمکاران ذو یادش بره؟

ازکتاب من میمانم تو برگرد،شهید علیرضا قبادی

رگ گیری با اسکالپ

امروز رفتم خونه عمه نجیب

برای اولین بار سرم زدم

۵۰۰ سی سی ناقابل

فرمانده

خساست به خرج نمیداد در کلاس

کم فروشی هم نمیکرد.هرچه بلد بود با جان و دل میگفت،بی هیچ کم وکاستی،تجربه های عملی خودش را هم اضافه میکرد به درسهایش

از کتاب من میمانم تو برگرد،شهید علیرضا قبادی

تمام فرشته ها

دوست داشتم‌وقتی نماز میخواند تماشایش کنم.کلمات را طوری ادا میکرد که انگاز تمام فرشته های عالم نشسته اند،از تلفظش ایراد بگیرند

ازکتاب من میمانم توبرگرد

مهره اصلی

به شوخی یا جدی هر وقت نیرویی لازم بود و کاری لنگ میماند میگفتند:خب علیرضا هست دیگه

ازکتاب من میمانم توبرگرد،شهید علیرضا قبادی

به خداوند خوش گمان باش

سراغ هرکاری که میرفت اگر از نتیحه میپرسیدند در دوکلمه جواب میداد:ایشالله که میشه

ازکتاب من میمانم تو برگرد-شهید علیرضا قبادی

توسل

آخر کلاسهایش حتما یک روضه ای خوانده میشد.عادتش بود،دوست داشت کلاسهایش را با ذکر توسل تمام کند

ازکتاب من میمانم توبرگرد

رسالت

تو کتاب من میمانم تو برگرد میگه پدرم سرهنگ نیروی هوایی بود،از خاطراتش میگفت

علیرضا مینوشت،میگفت زسالت اونها جنگ بوده ورسالت ما یادآوری،اگه ننویسیم یادمون میره.

ازکتاب مت میمانم توبرگرد،شهید علیرضا قبادی

روش شهادت

تو شهدای مدافع حرم ودفاع مقدسی که دیدم،چندتاشون طزیقه شهادت رو میدونستن از قبل یا آرزو میکردن چطور شهید شن وهمانطور شد

شهید علی محمدی پور

شهید روح الله قربانی

شهید نوید صفری

شهید مرتضی کریمی شالی

شهید محسن فانوسی

شهید محمدحسین بشیری

شهید مجید صانعی

شهید شیرعلی سلطانی

شهید اکبر عبدالله نژاد

شهید حسین محرابی

شهید محمود رادمهر

آشپزی

مانی جدیدا یه کاسه پیدا میکنه توش سه کم وسیله میربزه هم میزنه میگه دارم سبزی پلو درست میکنم

حضرت معصومه س

خداوند جلال و عظمتی که قرار بود به مزار حضرت صدیقه ببخشد،به بارگاه حضرت معصومه س بخشیده است

آیت الله مرعشی به نقل از پدرشان

از کتاب مهرمادر

حساب کن

بی‌بی جان! انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم

روی خون ناقابل من حساب کن.
وصیت نامه شهید مرنضی کریمی شالی

دختران شهید

عمو هیچی نمی‌تونست بگه. یهو زد زیر گریه، رفتم پیش عمو ازش پرسیدم:

ـ عمو چی شده؟ بابا شهید شده؟

ـ آره عمو جون، بابات شهید شده.

نمی‌تونستم باور کنم، یهو دلم براش تنگ شد. رفتم توی اتاق یه گوشه نشستم و گریه کردم، ملیکا هم پیشم اومد نشست. گفت:

ـ آجی گریه نکن، من می‌دونم بابا میاد.

ازکتاب گنجشکهای بابا-شهید مرتضی کریمی شالی

قلک

نشستیم و یک تصمیم گرفتیم. مرتضی گفت:

ـ داداش یک قلک پلاستیکی بخریم. پول‌هایی را که دستمون می‌یاد، داخلش بریزیم. نزدیک محرم پاره کنیم و با پولاش وسایل هیئت بخریم.

پیشنهاد خوبی بود. همین کار را کردیم. برای ایام محرم دیگه پول داشتیم و هر سال یک‌سری وسایل لازم را می‌خریدیم و بعد از مراسم گوشه انباری میگذاشتیم

از کتاب گنجشکهای بابا،شهید مرتضی کریمی شالی

فرار

با مانی رفتم شهرگ امام نماز ظهر

هرسمتی رو نگاه میکردی میخوردی به یه نوشته:

ازغیبت بترسید وفرار کنید

درد کولیکی

خانم میر ا خو ری میگفت سنگ صفرا داشتم

دردهاش کولبکی بود

گفت یه باز کلب زنگ زدم همسرم گفتم بیا دارم از درد میمیرم

اومد ایفون ژد،تا رفتم درو بازکردم انگار سنگ جابه جا شد درد آروم شد

همسرم اومد تعجب کرد خوب شدم

گفت یه بار دیگه ذاشتم از درد به خودم میپیچیدم،ازپله اومدم پایین انگار سنگ جابه جا شد،دزد آردم شد

در هزارتوی کتاب

چهار تا اپلیکیشن کتاب دانلود کردم

توهرکدومش کلی کتاب دانلود شده دارم برای خوندن

صبحها که میرم ویزیت،نمیدونم اول کدوم بخش برم،بستگی داره آسانسور ظبقه چهار زودتر بیاد یا دو

الانم میخوام نوبتی کنم،هربار از هر اپلبکیشن یک کتاب بخونم

رو سفیدی

یه کلیپ دیدم از مادرشهید عبدالزهرا بریهی

آخرش مصاحبه کنندده گفت فرزندت را در راه اسلام دادی،جاش چی به دست آوردی؟

مادرگفت :همه چیز گیرم اومد

بهم میگن مادرشهید،دعا برای ما کن،اسم مادرشهید پیش خدا عزیزه

روم سفید شد،اونحا هم کسی دارم جلوتر

خبرشهادت

گریه امانم نمی داد. انگار دلم می خواست تمام دیوارهای دنیا کنارم بود تا دست به دیوار می گرفتم که نیفتم

ازگتاب عهدکمیل-شهسد کمیل صفری

خداحافظی

گفت: «مریم با من کاری نداری؟» گفتم: «کار که زیاد دارم باهات! ولی تو باید بری دیگه...» متوجه شدم چشم هایش پر اشک شده و سخت دارد خودش را نگه می دارد. گفتم بهتر است برود و نگذارم غرور مردانه اش، پشت اشکی که می ریزد، بشکند

ازکتاب عهد کمیل،شهید کمیل صفری

از تفاوت به تکامل

اگر من و کمیل عین هم بودیم، هیچ جای پیشرفتی نداشتیم. این تفاوت های عمیق بین ما بود که کاملمان می کرد. کمیل سفارش می کرد: مریم! اگر یه جاهایی با هم اختلاف نظر داریم، دوست ندارم این اختلاف نظر رو کسی بدونه. این اختلافاتمون از این در اتاق نباید بیرون بره (تکیه کلامش همیشه این بود). هیچ کس نباید متوجه بشه. می دونی مریم؟ اگه دیگران متوجه بشن، ممکنه سوء استفاده کنن.

ازکتاب عهد کمیل-شهید کمیل صفری

کمی بنشین

نمازم را تند تند می خواندم و تمام می کردم. می گفت: «مریم! حداقل بعد نماز بشین. نمی خواد کار خاصی بکنی. داری زحمت می کشی نماز که می خونی، آخر نماز برو سجده یه دعا هم بکن.» کم کم به من گفت: «راستی مریم می دونی اگه تو قنوتت دعای فرج رو بخونی، خدا نود تا از دعاهاتو مستجاب می کنه؟

ازکتاب عهد کمیل-شهید کمیل صفری

دالی

مانی یاد گرفته میاد پشتم

سرشو میاره اینور اونور میگه دالی

سیمانم

مانی یه چرخ عصا ازتوکمد پیدا کرده

بیدارشده میگه میخوای برای سیمانت؟

گفتم سیمان چیه

گفت قلتک بزنی رو سیمان

خونه ی تاریک

مانی از خواب بیدار شد

نگاهی بهم کرد

گفت صبحه؟

گفت اره

گفت صیح بخیز

فضه

مردم فضه را کنیز حضرت زهرا می‌دانستند ولی حضرت زهرا اورا دوست خود می‌نامید.... چندی پس از این که فضه یکسره در خانه علی علیه السلام خدمت می‌کرد یک روز سلمان فارسی بر آنها وارد شد. سلمان می‌گوید دیدم حضرت فاطمه (س) قدری جو در دستاس ریخته تا آرد کند. چند پاره لباس نیز توی تشت گذاشته تا بشوید. کودک شیرخوارش (حضرت زینب) بی‌تابی میکند و آثار خستگی از احوال فاطمه آشکار است به او گفتم: «ای دختر پیغمبر فضه خدمتکار شما حاضر است چرا به او دستوری نمی‌دهید تا کاری انجام دهد؟

حضرت زهرا عالم فرمود: «فضه در نوبت خود کار میکند . امروز نوبت من است. اینک وقت مطالعه و تفکر و عبادت اوست که نباید از آن محروم باشد. پدرم به من سفارش کرده است که یک روز فضه کار کند و یک روز من »

از کانال ح سین دا رابی

شرح صدر

روحیه ی آرامی داشت،هرچه به او میگفتی فقط میخندید.فکر میکنم حتی اگر درخیابان کسی به او فحش میداد میخندید

این اخلاقش از سر شرح صدر بود،یعنی این سینه اینقدر باز بودو آنقدر این ظرف بزرگ بود که هرچه شما میریختی درآن،سر ریز نمیشد

ازکتاب مثل نسیم

عادت بزرگان

سر سفره دو زانو مینشست.،فلسقه اش را نمسدانم ولی جایی خواندم مرحوم رجبعلی خیاط هم سر سفره دوزانو مینشست

ازکتاب مثل نسیم

انباردار

اصلا وابسنه به مال دنیا نبود

میگفت نا نباید انباردار باشیم،باید تاهستیم زندگی کنیم نه مال و اموالمان را انبار کنیم،باید اون رو برای رفاه خودمون و زن وبچه مون صرف کنیم.

ازکتاب مثل نسیم

صدای مظلوم

او به نیت این حدیث که صدای مظلوم هرجای دنیا شنیدی باید به آن لبیک بگویی رفت به جهاد فی سبیل الله

ازکتاب مثل نسیم