دختران شهید
عمو هیچی نمیتونست بگه. یهو زد زیر گریه، رفتم پیش عمو ازش پرسیدم:
ـ عمو چی شده؟ بابا شهید شده؟
ـ آره عمو جون، بابات شهید شده.
نمیتونستم باور کنم، یهو دلم براش تنگ شد. رفتم توی اتاق یه گوشه نشستم و گریه کردم، ملیکا هم پیشم اومد نشست. گفت:
ـ آجی گریه نکن، من میدونم بابا میاد.
ازکتاب گنجشکهای بابا-شهید مرتضی کریمی شالی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۳ ساعت 0:26 توسط مریم
|