عمو هیچی نمی‌تونست بگه. یهو زد زیر گریه، رفتم پیش عمو ازش پرسیدم:

ـ عمو چی شده؟ بابا شهید شده؟

ـ آره عمو جون، بابات شهید شده.

نمی‌تونستم باور کنم، یهو دلم براش تنگ شد. رفتم توی اتاق یه گوشه نشستم و گریه کردم، ملیکا هم پیشم اومد نشست. گفت:

ـ آجی گریه نکن، من می‌دونم بابا میاد.

ازکتاب گنجشکهای بابا-شهید مرتضی کریمی شالی