چینی

بابا پنجعلی بع چوچانگ:خوابت میاد؟

ارسطو؛نه عمو پنجعلی؛حالت چشماش اینطوریه؛این ده بار این صدبار

حرام

فضل بن ربیع، رئیس تشریفات دربار مهدی، سوّمین خلیفه ی عبّاسی، نقل می کند: روزی شریک بن عبداللّه نخعی، قاضی مشهور که از دانشمندان نامی بود و در علم فقه و حدیث مهارت داشت و دارای هوشی سرشار و استعدادی قابل ملاحظه بود، به ملاقات خلیفه آمد. مهدی او را گرامی داشت و از وی خواست که یکی از سه کار را انتخاب کند: یا منصب قضاوت پایتخت را بپذیرد یا به فرزندان خلیفه علم و حدیث بیاموزد و یا یک وعده غذا با اوصرف کند؛شریک اژ تماس ژیاد با دربار رجال دولت آن روز احتراز می جست و سعی می کرد به هر نحو شده خود را در دستگاه آن ها وارد نسازد و دامنش آلوده نگردد و لذا از پذیرش هر سه پیشنهاد خلیفه عذر خواست، ولی خلیفه عذر او را نپذیرفت و گفت: حتماً یکی از آن ها را اختیار کن. شریک فکری کرد و بعد پیش خود گفت: خوردن غذا آسان تر از تقبّل آن دو کار دیگر است، از این رو آمادگی خود را برای صرف غذا با خلیفه اعلام داشت. خلیفه هم دستور داد غذای بسیار لذیذ (و طبعاً حرام) تهیه کنند، سفره گستردند و انواع غذاهای رنگارنگ بر آن نهادند و شریک و خلیفه مشغول صرف آن شدند. بعد از صرف غذا، ناظر آشپزخانه ی دربار رو به خلیفه کرد و گفت: این پیرمرد بعد از خوردن این غذا هرگز بوی رستگاری را نخواهد دید. فضل بن ربیع گوید: مطلب همین گونه شد و شریک بن عبداللّه بعد از این ماجرا، هم به تعلیم فرزندان آن ها پرداخت و هم منصب قضاوت را از سوی آن ها پذیرفت. پس از آن که مستمری او را به دفترنویس (حساب دار دربار) حواله دادند، درباره ی مبلغ آن چانه می زد، دفترنویس گفت: مگر پارچه فروخته ای؟ گفت: به خدا مهم تر از پارچه فروخته ام، دینم را فروخته ام!

ازکتاب به رنگ خدا

لقمه ی حرام

حضرت رسول می فرماید: «همانا خداوند فرشته ای در بیت المقدس دارد که هر شامگاه ندا می دهد: هرکس حرامی بخورد از او نه عمل مستحبّی قبول می شود و نه عمل واجب و این لقمه تا مدّت ها بر روحش اثر وضعی دارد».

ازگتاب به رنگ خدا

حلال

میگفت «لقمه اگر حلال باشد، دل را نورانی می کند و اگر حرام باشد دل را به ظلمت کده ای برای شیاطین تبدیل می کند

ازکتاب به رنگ خدا-شهید عبدالمهدی مغفوری

آروم بگیر

امیرحسین شیطونی میکنه مانی بهش میگه:آروم بگیر امیرحسین

یا بهش میگه امیرحسینم

اذیت های بزرگتر

اومدیم بیمارستان

بابای فرزانه عمل داره؛از ۶ونیم منتظرن

پسر به پدرش میگه بابا اذیت نشی

میگه این اذیته؟

آب کر

روی کادو بردن و هدیه دادن خیلی دقّت داشت. کتاب، وسیله ی خانه یا هر چیزی برای کادو می برد و هدیه را مایه ی جذب قلب ها می دانست، می گفت: «دل های مؤمنین که به هم وصل می شود، آب کر است. آب کر نجس که نمی شود هیچ، متنجّس را هم پاک می کند، ولی شخص تنها، آب قلیل است و در تماس با نجاست نجس می شود».

ازکتاب به رنگ خدا-شهید عبدالمهدی مغفوری

عرفان

در قصّه ی زندگی ما ارتباط با نامحرم محلّی از اعراب نداشت. از نظر او عرفان برای من، در رعایت حرف نزدن با نامحرم تجلّی می یافت

از کتاب بع رنگ خدا-شهید عبدالمهدی مغفوری

زبان قلب

زیارت امام رضا ع جایگاه ویژه ای در زندگی عبدالمهدی داشت. وارد صحن که شدیم با حال خوشی از پایین پای حضرت ورود کرد و از این موقف وارد حرم شد. توقّف کرد. اذن دخول خواند و از حضرت اجازه ی ورود خواست. در هنگام خواندن اذن دخول، مدّت زیادی مکث کرد. اشکش که روی گونه ها ره گرفت، واردحرم شد. هربار زیارت خاصّه ی امام رضا ع را آرام و بدون سر و صدا می خواند. هیچ وقت به دیوار تکیه نمی داد. با تواضع و فروتنی روی دو زانو مینشست ‌.با زبان قلب میخواند و من خوب میدانستم امام رئوف زبان قلب را بهتر میشنود

ازکتاب به رنگ خدا-شهید عبدالمهدی مغفوری

هدف از غذا خوردن

سفره انداختم. قدری نمک مزه مزه کرد. «بسم اللّه الرّحمن الرّحیم» گفت و مشغول خوردن شد. پرسید: «چرا نمی خوری»؟ گفتم: «چه جوری می تونی بخوری»!؟ گفت: «نعمت خدا و دست پخت خانممه». گفتم: «من که نمی تونم بخورم». او می خورد و من با تعجّب فقط نگاه می کردم. خواستم اضافه ی غذا را بیرون بریزم با ملاحتی در کلام گفت: «این ها را بیرون نریزی، خودم می خورم». گفتم: «جدّی، جدّی مهدی، چطوری این غذا را می خوری»؟ گفت: «غذا می خورم که توان بدنی برای کار داشته باشم، نمی خورم که لذّتش را تجربه کنم. اگر با این دید بخوری، احساس نمی کنی شور است یا سوخته. هیچ کدام مهم نیست». سفره را جمع کرد. نگذاشت دست به ظرف ها بزنم. گفت: «شما خسته شدی غذا پختی، خودم ظرف ها را می شویم».

ازکتاب به رنگ خدا-شهید عبدالمهدی مغفوری