فضل بن ربیع، رئیس تشریفات دربار مهدی، سوّمین خلیفه ی عبّاسی، نقل می کند: روزی شریک بن عبداللّه نخعی، قاضی مشهور که از دانشمندان نامی بود و در علم فقه و حدیث مهارت داشت و دارای هوشی سرشار و استعدادی قابل ملاحظه بود، به ملاقات خلیفه آمد. مهدی او را گرامی داشت و از وی خواست که یکی از سه کار را انتخاب کند: یا منصب قضاوت پایتخت را بپذیرد یا به فرزندان خلیفه علم و حدیث بیاموزد و یا یک وعده غذا با اوصرف کند؛شریک اژ تماس ژیاد با دربار رجال دولت آن روز احتراز می جست و سعی می کرد به هر نحو شده خود را در دستگاه آن ها وارد نسازد و دامنش آلوده نگردد و لذا از پذیرش هر سه پیشنهاد خلیفه عذر خواست، ولی خلیفه عذر او را نپذیرفت و گفت: حتماً یکی از آن ها را اختیار کن. شریک فکری کرد و بعد پیش خود گفت: خوردن غذا آسان تر از تقبّل آن دو کار دیگر است، از این رو آمادگی خود را برای صرف غذا با خلیفه اعلام داشت. خلیفه هم دستور داد غذای بسیار لذیذ (و طبعاً حرام) تهیه کنند، سفره گستردند و انواع غذاهای رنگارنگ بر آن نهادند و شریک و خلیفه مشغول صرف آن شدند. بعد از صرف غذا، ناظر آشپزخانه ی دربار رو به خلیفه کرد و گفت: این پیرمرد بعد از خوردن این غذا هرگز بوی رستگاری را نخواهد دید. فضل بن ربیع گوید: مطلب همین گونه شد و شریک بن عبداللّه بعد از این ماجرا، هم به تعلیم فرزندان آن ها پرداخت و هم منصب قضاوت را از سوی آن ها پذیرفت. پس از آن که مستمری او را به دفترنویس (حساب دار دربار) حواله دادند، درباره ی مبلغ آن چانه می زد، دفترنویس گفت: مگر پارچه فروخته ای؟ گفت: به خدا مهم تر از پارچه فروخته ام، دینم را فروخته ام!

ازکتاب به رنگ خدا