پرستار
مانی هروقت شب میشه میگه چزا شب شد؟من دوست ندارم شب شه
امروز بهش گفتم اگه گفتی شب کی میخواد بیاد؟زهراجونی
بعد چندساعت گفت کی شب میشه؟گفتم چرا؟
گفت که زهرا جونی بیاد
مانی هروقت شب میشه میگه چزا شب شد؟من دوست ندارم شب شه
امروز بهش گفتم اگه گفتی شب کی میخواد بیاد؟زهراجونی
بعد چندساعت گفت کی شب میشه؟گفتم چرا؟
گفت که زهرا جونی بیاد
وقتی که اسم مسافرت مشهد می آمد حال عجیبی پیدا می کرد. به مشهد که می رسیدند یک راست می رفت زیارت. علاقه ی خاصی هم به رواق دارالحجه داشت. آن جا که می رسید، توی رواق می نشست و شروع می کرد دعا خواندن.
ازکتاب بی قرار
پیامبر(ص) می فرماید چه خوب فرزندانی هستند دختران. هر کسی یکی از آن ها را داشته باشد، خداوند آن را برای وی پوششی از آتش قرار می دهد. هر کسی دوتا داشته باشد؛ به خاطر آن او را وارد بهشت می سازد. و هر کسی سه دختر یا مانند آن خواهر داشته باشد، ثواب و صدقه ای استحبابی از او برمی دارد. هر خانه ای که در آن دختر باشد، هر روز دوازده رحمت و برکت از آسمان بر او ارزانی می شود. زیارت فرشتگان از آن خانه قطع نمی شود در حالی که در هر شبانه روز برای پدر آن دختران عبادت یک سال نوشته می شود. دخترداران شاکر باشید و قدر خود را بدانید. مستدرک الوسائل، جلد 51.»
ازکتاب بی قرار-شهید حامد کوچک زاده
مانی میخواد بگه امیرحسین ازمن خجالت میکشه میگه خجالت میکشه به من
میخواد بگه گریه میکرد برای من؛میگه گریه میگرد ازمن
امروز سالگرد مامان مامان شوکت یود
اش دوغ درست کرد براش خیرات کرد
گفت مادرم خدابیامرز هم آش دوغ دوست داشت هم خیلی خوب درست میکرد
به خانم عص یر قضیع گره رو گفتم
گفت اسمش گره ی ام البنینه
خانم سر کر ده ای مهرشو گم کرده بود گفت دوروزه دارم دنبالش مبگردم
پیدا نمیشه
گفتم عمع م روسری ش رو گره میزنه؛تو یه کانالم دیدم خانومه میگفت مادرشوهرش میگه سوره اذا جا نصرالله والفتح بخون پیدا میشه
گفت مقنعه م رو گره میزنم سوره رو هم میخونم
خانم می ر آخ وری اومد گفت چرا مقنعه ت رو گرده زدی؟
گقت بهش ماجرا رو
گفت آره اتفاقا یکبار سند ازدواجمون گم شده بود؛هرچی گشیتم پیدا نشد دیکه نا امید شده بودیم
مادرم اومد ازگرمسار؛گفت چی شده؟گفتیم بهش
گفت چیزی نیست الان پیدا میشه؛بعد روسری ش رو گره زد
رفتم کشو رو بازکردم دیدم ته کشو بوده ندیدم
بعد رفت
خانم سر رک رده ای هم رفت
رفتم پشت میزبشینم؛دیدم یه مهر افتاده زیرمیز
برداشتم دیدم نوشته سر کرد ه ای
صداش زدم جیغ زنان اومد
رفتیم پارک امروز بامانی ومامان شوکت
چرخ ماشین مانی گم شد
عمه نجمه روسرش رو گره میزد؛یکی ام تو اینستا میگفت سوره اذا جا بخونین پیدا میشه
اینکارو کزدم؛کل پارک رو دنبال چرخ ماشین اندازه دوریالی گشتم ؛زیرتاب بود پیداشد
رفتم پفک خربدم اومدم دیدم مانی دوباره گم کرده
گفتم ولش کن دیگه بیا برگردیم؛گیر دادنه پیدا کن؛دوبار پارک روگشتیم با نور گوشی پیدا نشد
سوره اذاجا خوندم با گره؛یهو دیدم زیرصندلی پارکه
تابرای بارسوم گم نشده برگشتیم
مادرشوکت میگه قدیم میگفتن زندگی مثل یک خمره بزرگ پر از زردآبه
میگه یعنی وقتی تو زندگیت میشکلی پیش اومد برو در خمره رو باز کن باهاش دردل کن خودتو سبک کن ولی پیش کسی از مشکلاتت نگو
مادرشوکت میگه اونموقع ها بعضی مردها اینقدر زنشون رو میزدن که مادربزرگم خدابیامرز میگفته مردی خاک بر سر زنی رو لحافی کرده
یعنی مریض شده افتاده تو لحاف
ولی باز بزرگترها وساطت میکردن آشتی میکردن ؛نگاه میکردی زندگی بعضیاشون ازبقیه بهتر بود حتی
آن قدر دل رحم بود که در قفس را روی پرنده های خانگی نمی بست. آب و دانه را توی قفس می گذاشت و در قفس را باز نگه می گذاشت. پرنده ها خودشان می رفتن بیرون و هر وقت هم می خواستند برمی گشتند توی قفس.
ازکتاب بی قرار
شیله پیله نداشت؛ صاف و ساده. اهل کلاس گذاشتن نبود. با همه راحت برخورد می کرد. می گفت «کوچک زاده هستم؛ هشت ساله از رشت.» این تکیه کلامش بود. پیش بچه های فعال قدیمی می گفت «آقا ما نوجونتیم.» این اصطلاح را برای شکستن خودش درآورده بود.
می گفت: «آقا من کسی نیستم. یک آدمی هستم که می خوام کاری انجام بشه. ما رو جزء پادوهاتون حساب کنید.» آن قدر برای انجام کارهای فرهنگی تکاپو داشت که بچه ها بهش میگفتند تو بیش فعالی
از کتاب بی قرار
همیشه از این که بعضی از شهدا خوب معرفی نشده اند، ناراحت بود. می گفت «خیلی از شهدا در قد و قامت خودشون توی کشور مطرح نیستن و کسی اونا رو نمی شناسه. مثلا َکسی مثل حسین املاکی که حضرت آقا براش اون جملات رو گفته، هنوز کسی نمی شناسه. شهید بیگلو چند هزار نفر رو آموزش داده. خیلی از استخون دارهای سپاه رو آموزش داده، اما کسی نمی دونه کی بوده. بیگلو یکی مثل شهید باکری می تونه باشه.»
ازکتاب بی قرار-شهید حامد کوچک زاده
بعضی وقت ها هم توی قلیان سراها می نشستند و جلسه می گذاشتند. آن جا هم که می رفتند، نماز جماعت شان را هم همان جا برگزار می کردند. گاه بود از زبان مشتری ها می شنیدند که «اینا دیگه کی اند! وسط قلیان سرا نماز جماعت می خونند.» صاحب قلیان سرا هر آهنگی که پخش می کرد، وقتی بچه ها می رفتند، برایشان مداحی می گذاشت. آن جا می نشستند و فکرهایشان را روی هم می ریختند و بحث می کردند.
ازکتاب بی قرار-شهید حامد کوچک زاده
د مسگران میگه دخترم میگه مامان برام خواهر بزرگتر بیار
داشتیم میرفتیم بیرون
شیشه ماشین پایین بود
مانی کفت مامان چه هوای حوبیه؛اسکیژن میخوره به صورتم
مانی به افتابه میگه آبغوره
عمه سکینه زنگ زد برای روضه فردا خیار بگیرم
بعد گفت به محمد میگم بگیره
گفتم خب اگر سختشه خودم میگیرم میارم
گقت نه محمد نه تو دهانش نیست
مانی به سبز میگه سیبی
به نارنجی نارنگی
به زرد موزی
بع صورتی میگه توت فرنگی ای
دیروز دیدم به نارنجی میگه زعفرونی
مانی ومامان شوکت رفته بودن جام
میگه مانی گفت مامان شوکت شمام اینجا نمونین بیاین خونه بالای خودتون
زهرا میگه دوستمو تو واحد دیدم
گفت مادرشوهرم تا وقتی زنده بود نمیذاشت دست به رختخوابهای نوش بزنیم
میگفت خراب میشن
بچه ها میرفتن روش غرغر میکرد
کیگفت وقتی میرد فکر میکنی رختخواب ها چی شد؟
پسرهاش بردن تو باغ
دیروز سمانه زنگ زد بیا زایشگاه تخمین وزن دخترمو بالا زده
رفتم دیدم اره به نظرم زیاده یه کم
گفتم خدایا چیکارکنم؟
زنگ زدم دکتر کلاه؛گفت بگو بیاد ببینم
رفتیم بالا پیشش؛گفت بستری شو تاشب زایمان میکنی
بستری شد؛ده دقیقه به ده شب دلارام بدنیا اومد
امسال خیلی از زنها بچه هاشونو گذاشتن پیش شوهراشون و رفتن پیاده روی اربعین
اعظم جاری زهرا
خاله فاطمه
منیره ماما
یکی از مهماندارها
انسیه عروس مرضیه
یه گراوید چهار اومد؛از نظرم تخمین وزنش به ۵کیلو میخورد
فرستادم سونو گفت ۳۴۰۰
گفتم عمرا
راپچر شد؛بردمش سکشن
دیدم وزن همون ۳۴۰۰ ه ولی رحم آدنومیوز درحدی که درنمیومد ازشکم
مانی رو رفتم عصری بخوابونم
گفت باز نکنه بیدار شم نباشی؟
صبح ییدارشدم کلاس داشتم؛استرس داشتم
مانی هم هی میگفت اینو بیار؛اونو ببر
بااعصاب خوردی جوابشو میدادم
یهو گفت مامان؛چرا عصبانی ای؟
آروم شدم
یه مریضمو دوستم سزارین کرده بود
توبخش بودم صدام کرد
رفتم پیشش
گفت شما چرا دیرمیاین ویزیت؟میدونین ما مریضا چقدر منتظر شماییم بیاین بهمون بگین وضعیتمون چطوره از نگرانی دربیایم؟
گفت همکارت گفت من از ۸ بیمارستانم
گفت گفتم هستی ولی پیش ما نیستی؛اتاق عملی
امروز زنگ زدم مامی گفتم بیا مانی رو بگیر من باید زود برم بخش
تو vip یکی هست مثل مریض دیروز چشم انتطارمه مرخصش کنم
بهش قول دادم صبح زود برم
تا رفتم بخش دیدم شوهرش دم در بخش منتظر نشسته تا من برم
به سرعت رفت به خانومش بگه من اومدم
و خداروشکر کردم دیر نشد مثل دیروز
یه فشا بالا رو میخواستم بفرستم آی سیو گریه افتاد که منو از بچه م جدا نکن میمیرم
بچه هم هی تقلا میکرد برای شیر
یه کم صبرکردم دیدم فشارشد ۱۷ ؛بهش گفتم تو امشب برو من فردا صبح میام
فردا صبح رفتم دیدم فشاارهاش کنترل نشده،گفتم امروز م باش فردا ۸صبح میام میبرمت بخش
گفتم بچه کجاست؟گفت پیش زنداداشم
گفت باشه
فرداش رقتم کلاس ساعت ۱۲ رفتم آی سیو؛تامنو دید زد زیرگریه،گفت کجا بودی؟چشمم به درخشک شد؛من ازساعت ۸ منتطرت بودم؛تو به من قول داده بودی ۸بیای
دوست داشتم زمین بارشه برم تهش اشکاشو نبینم
گفتم منویبخش؛یادم نبود بهت قول داذم،اول رفتم کلاس؛بعد رفتم بخشهای دیگه بعد اومدم پیش تو