زیاد بخواه
حاج آقا پ میگه یکی میره پیش خدا میگه بهم ۳۰تا گله بده،۳۰تا زن،اژ هر زن ۳۰تا بچه و...
خدا همه رو بهش میده
بعد میگه خدایا هرگی ازت کم بخواد،چشماش دربیاد بیفته جلو پاش
آنا چشماش درمیاد میفته جلو پاش
حاج آقا پ میگه یکی میره پیش خدا میگه بهم ۳۰تا گله بده،۳۰تا زن،اژ هر زن ۳۰تا بچه و...
خدا همه رو بهش میده
بعد میگه خدایا هرگی ازت کم بخواد،چشماش دربیاد بیفته جلو پاش
آنا چشماش درمیاد میفته جلو پاش
دارم سخنرانی حاج آق پنا هیان گوش میدم
میگن قیامت که بشه خدا میگه چی خواستی؟پای کدوم یک از خواسته هات وایستادی که من باهات راه نیام؟تو اصن چیزی نمیخواستی
گنگ بودی،صم بکم عمی ،گیج بودی،به هم ریخته بودی،ترسو بودی
نهایت دین اخلاص است
نهایت اخلاص رهایی است
تمام هم و غمت را برای رهایی بگذار
امام علی ع
صبح داشت مستندی درمورد حاج محمد مرزوق نشون میداد
۱۳۷ سال پیش هیئت بزازهای بازار تهران از حاج مرزوق دعوت میکنند تا به ایران بیایند ولی او قبول نمیکند، اما در پی دعوت دوم که از سوی هیئت بنی فاطمه صورت میگیرد راهی ایران میشود. به نقل از خود او قبول این دعوت در پی دیدن امام حسین ع ، امام سوم شیعیان، در خواب است که از حاج مرزوق میخواهد که به ایران برود. در پی این خواب در سال۱۲۷۰ هجری خورشیدی حاج محمد مرزوق عرب حائری وارد ایران میشود
یه سخنرانی گوش دادم از آیت الله فاطمی نیا میکفتن همسر علامه طباطبایی براشون لقمه میگرفتن وقتشون تلف نشه المیزان رو بنویسن
دارم سخنرانی حاج آق پ ناهیان رو گوش میدم
میگن حضرت سجاد ع روایتی دارند که حضرت عباس ع چنان مقامی دارند که بقیه شهدا به ایشان غبطه میخورند
با مانی رفتیم بیرون
ازجلو سمبوسه ای رد شدیم هی گفت م م
براش خریدم
دوسوم سمبوسه رو خورد
میرمتو مطبخ آشپزی کنم مانی میاد
اشاره مسکنه قوطی آویشن بدم بعش که با دهنش دزش زو باز و بسته کنه
اونم میگنه آویشن
با مانی قایم باشک بازی میکرد
رفتم اتاق تهی قایم شدم
مانی اومد دنبالم،درحالیکه داشت میومد سمتم به تاریکی ته اناق نگاه میکرد و ور میرفت
رفتیم رویان
توجاده مانی هی میگفت تاب تاب
بالاخره پارکشونو پیدا کردیم
الاکلنگش فیل بود
نشست روش ،دنبال دکمه کنار قیل میگشت که روشنش کنه حرکت کنه
داشتم نماز میخوندم
مانی مهرمو گرفت محکم صدادار بوس کزد
دیروز خدیجه اومد خونه شهنما داشت زیارت عاشوار میخوند
مانی کتاب دعای مامانو گرفته بود ادای کتاب خوندن درمیاورد وبلندبلند صحبت میکرد
مانی جدیدا با مفهوم ترس آشنا شده
پریشی داشت با امین توپ بازی میکزد،توپش افتاد تو راهرو کوچیک سرویس بهداشتی
اژ توهال نگاش میکرد ولی نمیرفت بیاره
از خاطرات همسر شهید ل بافی نژاد
8 نفر ساواکی داخل خانه آمدند. پسرم دستش را به گردنم قفل کرده بود و به شدت گریه میکرد.آنها به طرز وحشیانهای پسرم را از من جدا کردند.سپس چشمهای من را بستند و به کمیته شهربانی بردند.
داشتم خاطرات همسر شهید لبافی نژاد رو میخوندم
نوشته بود تو اون دوسالی که زندان بوده روی تغییر شیفتها، ساعت را میفهمیدم و نماز میخواندم و گرنه شب و روز در سلول فرقی نداشت
با مامی رفتیم پنی سیلین بزنه
مانی پشت پرده یود
گفتم بگو مامان بزرگ بیا
گفت مامان بیا
برای اولین بار دوکلمه ای کفت،ولی دیگه تکرار نکرد
مانی عاشق اینه کولر خاموش روشن کرده
یا دورش رو تند وکند کنه
مانی دستاش خاکی بود
گفتم نزنی دهنت
انگشتشو تا ته کرد تو دهنش
امروز ذفتیم ت جر
اونحامانی کلی خاک بازی کرد.امین رفت تو رودخونه دستاشو بشوره،برگشتنی یه سنگ از کف رودخونه آورده بود ذوق میکرد
مانی ادای خروسهای خونه شنهما رو درمباره
میخواد بگه قوقولی قوقو،میگه دی دو با حالت کشیده
رییس کارخونه کویر موتور میگقت من اومده بودم مغازه تعمیر دوچرخهکار میکردم
بعد ۸سال اوستام گفت دیگه باید برای خودت مغاره بزنی
میگه اگه اون نبود من الان اینجا نبودم
به مانی میگم در بزن
با دستش میزنه به در،همزمات میگه در
مانی جدیدا اسم آتمین روویاد گرفته
مانی عاشق اینه توپهاشو تو کاسه جمع کنه بعد بپاشونه و هزار بار تکرار کنه
مانی گفت حموم
بردمش حموم خسته شدم گفتم بیا بریم شامپو بیاریم
بدو بذو اومد،از تو اسباب بازیهاش قوطی شامپو پیدا کزد هی با ایما و اشاره میکغت برگذدیم
دید توجه نمیکنم،قوطی شامپو رو برد رو سرش ریخت
به مانی آبنبات نصفه دادم گفت نه
کامل دادم کرفت رفت
مانی جدیدا عاشق ساندویچ نون پنیر سبزی شده
مادرشوهر ملبحه دستشو با چاقو بریده
حالا یک هفته س خوب نشده
ملیحه یکبار بردتش اورژانس
بکبار عفونی
یکبار داخلی
میگه خاله شوهرش گفته یکی آدم درست درمانم پیدا نمیشه اینو ببره دکتر ببینه چیش شده