مخاطب کودک
شبکه نمایش لیلی با من است داره
مانی خیلی جدی نشسته داره میبینه
شبکه نمایش لیلی با من است داره
مانی خیلی جدی نشسته داره میبینه
شبکه امید یه برنامه راجع به شروع مدرسه ها داشت
اخرش مهمان برنامه یه جمله گفت خوشم اومد:نیت کنید،نیت های خوب راهگشان
دایی علی امروز میگفت ننه مهدی رو یه بار آخرای عمرش سوار ماشینم کرده بودم
وقتی داشت پیاده میشد با عصاش برگشت بهم اشاره کرد،گفت راز دلتو پیش هیچکس نگو
تلوزیون داره خانه آبنباتی رو نشون میده
خانم نبات گفت سلام
مانی گفت سلام
گفت بچه ها من نمیدونم چرا میخوام بگم نیما،زبونم نمیچرخه میگم مانی
اره مانی
کارخدا بود واقعا این دیالوگ که مخاطبش مانی باشه
گاهی سازش اگه سخت باشه، جدایی سخت تره
اگه راهی هست بمونید و بسازید :)
از کانال محمد حسن رو حانی
نسترن وشوهرش و ارشان اومده بودن خونمون که برن مشهد
وفتی رفتن به مانی کفتم اسم دوستم چی بود؟
گفت معصومه
مانی داشت کارتون میدید
یهو دیدم قهقه زد
اومدم دیدم دوتا بره میخوان استخر رو آب کنن،یکی سر شیلنگ گرفته بود،یکی کنار شیرآب بود
تا شیر آب رو بازکرد چون فشارآب زیاد بود اون بره شیلنگ به دست رفت رو هوا برگشت
تو کانال طعم زندگی خانومه اومده یه شام گذاشته
عکس شامو کذاشته
یه عده کامنت دادن اسمش چیه.؟
گفته شاممون اسم نداره،من درآوردیه
گوشت چرخ کرده و ادویه جات ،سیب زمینی سرخ کرده هم که تنگش
بعد یه عده کامنت گذاشتن ترکا بهش میگن واویشکا،یکی نوشته حمیص
یکی نوشته راگل
یاد خودم افتادم که توخابگاه همه چی سرخ میگردم میگفتم خوراک یونانی
اشکال نداره وقتی ذهنتون شلوغ شده گریه کنید
وقتی ابرها سنگین می شوند میبارند
از اینستا
من تا یه کلاس اول میبینم بهش میگم فلان چیزو بلدی بنویسی؟
رو هوا بنویس
اونم مینویسه
حالا مانی یاد گرفته میگه بهم بگو چی بنویسم،منم میگم مانی
اونم رو هوا انگشتتشو میچرخونه میگه نوشتم
دیشی حنابندون سعید اص غ ری بود
منصوره میگه سبجان دیشب میگفته بریم خونه خودمون
اینجا خمیازه م نیماد،چشمام بسته نمیشه
سعید برای دفاع رفته بود موژ بخره
گفت سیصد بیشتر نداشتم
به فروشنده گفتم درحد۲۵۰ موز بده با بقیع ش آب معدنی بخرم
گفت مگه چه رشته ای هستی؟
گفتم ازین رشته های چرت وپرت
گفت خوب شد نرفتم دنبال درس اومدم دنبال کار
امروز دفاع دایی سعید بود
مانی هم بود و مامی وسعیده
مانی از اول تا آخر فیلم کامیون دید
انصافا مسلط بود
اثر هیسپریدین بر کاهش اختلال حافظه مسمومیت با سرب
مانی دعوا کردم
اومد دعوام کزد گفت مرده شو
امروز یهnvd ترخیص کردم
مامانش گفت بچه هنوز ادرار نکرده
نوشتم قبل ترخیص نی نی ادرار کرده یاشه
خاتم سیدی گفت ما اینجا یا نگران دفیکیشن یورنیش مادریم یا یورنیشن دفیکیشن بچه
دیروز یه ریپیت تا از اتاق عمل اومد تو بخش به خانم مج اوری گفت خواهرم درد داره شیاف بدین
گفت بذار برسین
امرزو سر سزارین هنوز شونه ها خارج نشده بود بچه شروع کرد به گریه،بعد تا درش آوردم هنوز بندناف نزده بودم یورین کرد
بعد هی گریه میکرد
مامانش مبگفت گریه نکن ، پسرم دعواشون میکنم
روح الله رستمی قهرمان وزنه برداری پارالمپیک موقع بلند کردن وزنه گفت یا زهرا،یا علی،یا غیرت الله
سرچ کردم دیدم غیرت الله همون امام علی ع هست.
پ.ن:رکورد جهان و پارالمپیک رو شکست
دکتر جان گاتمن، از بزرگترین زوجدرمانگران دنیا معتقده مهمترین شاخصی که میشه باهاش طلاق یه زوج رو در آینده پیشبینی کرد، "میل به تحقیر همدیگهست!".
+ یعنی دنیا رو به پاش بریزی اما، تو جمع خرابش کنی، دستاوردهاش رو نبینی، کوچیکش کنی!؛ احترامش رو نگه نداری!
و...
تهش هیچه
mh_rohani
به زین الدین زیدان تو فرانسه میگن زیزو
نام زینالدین زیدان به معنای افزایش شکوه دین است.
دیشب یک باردارrom اومد باعصا.عین پیرزنها
گفت دوماهه عصا دارم،چون بچه اومده یه سمت نیمتونم راه برم
تو پارالمپیک نفر اول تیروکمان یه آقایی شد که دو دست نداشت و با پا تیراندازی میکرد
۹تا رو زد وسط سیبل(امتیاز ۱۰) و یکی کنار (امتیاز ۹)
رکورد جهان رو هم شکست
تو سندلاد میگه تو فرانسه تا ۶۰ بیشتر ندارن
بعدش میشه جمع بقیه
مثلا ۷۰ میشه ۶۰ بعلاوه ده
۶۱میشع ۶۰بعلاوه۱۱
۸۰ میشه ۴تا ۲۰
۸۶ میشه ۴تا بیست بعلاوه ۶
داره پارالمپیک دو میدانی رو نشون میده
دوتاشون فلج کلامپکه ان
دلم گرفت از علت معلولیت
مانی وقتی از دستم عصبانی میشه میگه برو بیمارستانت
کمیته پارالمپیک اسیا با انتشار پستی از ساره جوانمردی به عنوان ملکه تپانچه و افتخار آسیا یاد کرد که توانست با کسب پنجمین مدال پارالمپیکی خود تاریخ سازی کند.
رفته بودم مسجد
حاج آقا از قول یک عارف میگفت بهشت زیرپای مادره،اگه بهشت میخوای کف پاشو ببوس
مانی داره گریه میکنه که چیزی نداره تو نیسانش بار بزنه
آخرش از لوبیا بار زدن رسید به باز زدن شکلات با جاشکلاتی پشت نیسانش
آیتالله مرعشی نجفی میفرمودند: در جوانی كه خانه پدر و مادرم بودم، (پدرشان هم از علما بودند) یك روزی مادرم ناهار تهیه كرد، به من فرمود كه شهاب، برو بابایت را صدا كن بیاید ناهار بخوریم. من رفتم اتاق پدرم كه پدرم را صدا كنم، دیدم پدرم از خستگی خوابش برده. تازه هم خوابش برده بود، كسی هم كه تازه خوابش برده اگر بخواهی بیدارش كنی اذیت میشود. به فکر فرو رفتم چه كار بكنم؟ از یک طرف مادر گفته پدرت را بیدار كن ناهار بخوریم، از طرف دیگر هم پدر است، حق دارد، بیادبی میشود که من بیدارش كنم. یك حیلهای به ذهن من رسید. افتادم زمین، شروع كردم پای پدرم را با ملایمت بوسیدن. همان طور كه به آرامی پای پدرم را میبوسیدم پدرم آرام آرام چشمانش را باز كرد. دید یك كسی دارد پایش را میبوسد. خوب كه چشمانش را باز كرد دید پسرش است، گفت: شهاب تویی؟ گفتم بله. پرسید چرا پای مرا میبوسی؟ گفتم: مادر به من گفته بیایم شما را برای ناهار صدا كنم، دیدم شما خوابید، گفتم پایتان را ببوسم تا آرام آرام بیدار شوید. پدرم هم از این كارم خیلی خوشش آمد، از ته دل دعا كرد و گفت: الهی خدا تو را از خادمین اهل بیت قرار بدهد، دعای پدر ما گرفت، ما شدیم از خادمین اهل بیت.
امضاء كه ایشان میكرد، مینوشت خادم اهل بیت، سید شهابالدین حسینی مرعشی نجفی. كتابخانهای كه ایشان درست كرده شاید در دنیا بینظیر باشد. ایشان میگوید من هرچه دارم از دعای پدر دارم. پدر و مادر را خیلی احترام كنیم.
تو کشیکم یه ۴۰ هفته برای ختم بستری کردم
بیت تو بیت رفت
با سرم هم خوب نشد
خ میر آخو ری آمنیوتومی کرد مکونیال
بعد گفت دیدی این با سرم خوب نشد گفتم حتما یه چیزی داره