خدای من
کمتر از دوساعت مونده به تخویل سال
امین داره چند میگیری گربه کنی مبینیه
کمتر از دوساعت مونده به تخویل سال
امین داره چند میگیری گربه کنی مبینیه
امین به مانی ناز داره گربه ها رو ناز کنه.میره بالاسرشون دست میگشه رو سرشون میگه نازی نازی
ملی رفته تاجیکستان
عکس میفرسته
جذابیتی برام نداره
احساس میکنم خیلی غرق در وطن دوستی شدم،اینقدر که ۱۱ سال دور بودم از شهر و دیارم
کابینتها رو بست ژده بودیم مانی باز نکنه
انقدر کشیده که شل شده
حالا مادرشوکت کابینت بشقابا رو دوتا بست ضربدردی زده
الهام اینا اومدن
دوتا بچه گربه آوردن،میا و لیا
مانی دمشونو میکشه آویزونشون میکنه
تو تلوزیون میگفت یه چوپون ایلامی بود درحت میکاشت چون میگفت گوسفندام مراتع رو از بین میبرن
رفتن خونش دیدن دورتا دور باغچه حیاطش جای آجر نعلبکی گذاشته.گفتن چرا؟
گفت آب جمع شه پرنده ها بخورن
مانی جدیدا وقتی خواسته ش برآوره نشه جیغ میکشه از ته دلش
به امین میگم این تو طب اطفال اسمش قشقرقه ولی درمانشو نمیدونم
به دایی علی میگم مانی یه چی میخواد بهش ندی اشک میریزه گوله گوله
میگه چقدر رمانتیک حرف میزنی،ما میگیم اشک هریزه دو چله
با مانی رفتیم بسطام
دیدم گریه میکنه،گفتم الان میریم تاب تاب
یهو ساکت شد
جلوی پارک دیدم از ذوق داره بلند بلند میخنده
رفتیم سوارتابش کردیم،هرکار میکردیم پیاده نمیشد
حتی برش داشتیم گذاشتیم رو سرسره از سرش بیفته تا اومد پایین بدو بدو دوید سمت تاب
آخرش با گریه برگشتیم
رفته بودیم عطاری برای محسن گل گاوزبون بگیریم خاله با خودش ببره
تا مانی رو دید گفت رطوبت غالبه بهش
گفتم بخاطر آب دهنش؟
گفت نه ،سفیدی چشماش آبیه
مانی گاهی دهنشو باز میذاره یه حالتی شبیه تعحب
مادرشوکت میگه پانتومیم بازی میکنی پسرم
داشتم به مانی آش رشته میدادم
یه کم که خورد رشته ها رو با دستش میگرفت میذاشت تو دهنش ،از دهتش آویزون میشد
مادرشوکت گفت سامورایی شدی پسرم
آتمین یه ماگ سفارش داذه روش عکس یه موجود هست یه اسم کریپر
میگم یعنیی چی
آراد میگه تو دلش نارنجکه میترکه یهو
سعید آهنگ گذاشته بود
آراد و آتمین میرقصیدن
مانی داشت به این و اون نگاه میکر
سعید گفت یه قری دو چشماش هست
یهو مانی شروع کرد دستاشو تکون دادن
مانی میره سمت کابینت مادرشوکت میگه نه نه نه و انگشت اشاره ش رو میچرخونه
پدرشوهر میگه نو نو نو
میگه من انکلیسی میگم مانی این یک کلمه رو انگلیسی یاد بگیره
مادرشوکت اسپند میکنه الهم صل علی محمد وآل محمد میگه
حالا کنار خونمون جیگیرکی داره،وقتی از جلوش رد میشیم مانی دود رو میبینه ادای اسپند کردن در میاره مادرشوکتم فعل الهم صل علی بکار میبره براش اونم ذوق میکنه
مانی عاشق اینه در کابینت گاز رو باز کنه و از توش قوطی روغن مایع رو بداره و فرار کنه
امروز اومدم سوار آسانسورشم عمه بی بی رو دیدم
با چادرش محکم بقلم کرد
گفت عمه عروسم میخواد زایمان کنه،دیدم تو کشیکی خیالم راحت شد
درنهایت پسرکوچولو ساعت ۷و۴۵ عصر بدنیا اومد
زهرا میگه اعظم یک هفته مشهد بودن
وقتی برگشتن دیدن باغچه شون پر شده از شاهی و تره پارساله که تازه سبز شده
امیرعباس داشت پرتقال میخورد
مانی هم شروع کزد به پرتقال خوردن
درحالیکه قبلش تا بهش پرتقال میدادیم با دستاش فشار میداد آبش بریزه رو فرش
بعد مادرشوکت میگه بچه بچه میخواد
مادرشوکت برای امیرعباس پرتقال اورد بخوره
گفت اول خودت بخور ببین ترش نیست؟
دیشب امیرعباس و آق قزویینی اومده بودن خونه کمک کنن برای نصب قفسه
یهو مانی صدای بچه شنید منو میکشید ببرمش بالا
بردمش بالا،امیرعباس شمشیر مانی زو گرفته بود یهو از دستش کشید شروع کزد باز وبسته کزدن
درحالیکه قبلش اصلا شمشیرو نگاه نمیکرد
مادرشوگت میگه خونه سوا،درداشم سوائه
مانی رو میبرم تو روشویی بشورم با پاهاش صابون یا شامپو رو هل میده میندازه تو روشویی که با دستاش بتونه بگیره
مانی هی آب دهنش میاد
جدیدا به توصیه عطاری که تا مانی رو دید گفت رطوبت غالبه براش خوراکو شروع کردیم
مادرشوکت میگه خوب شد یبوست نشده این همه آب دهن میریزه
عاطفه میگه سه نصف شب ای نترن زنگ زد کیس رو معرفی کنه
گفت سلام خوبین؟...
گفت بهش،گفتم از آخر بگو
بعد مرسل دعوام کرد تا صبح از عذاب وجدان نتونستم بخوابم
پدرشدهر به مانی میکه خان
یاد ننه افتادم که میخواست یکی رو ناز کنه میکفت دخترم خانه،جانه
با مانی رفتیم بریمپیش ددی
تا دروبستم گریه افتاد
دیدم میکوبه به در
دروبازکردم،دیدم میگه کالسکه ببریم
مادرشوکت رفت تو ماشین لباسشویی مشکین تاژ بریزه.مانی بدو بدو رفت از توکابینت نرم کننده آورد داد بهش
گفت من نمیخواستم نرم کنتده بریزم،ولی حالا چون مانی آورده میریزم