حسادت
دیشب امیرعباس و آق قزویینی اومده بودن خونه کمک کنن برای نصب قفسه
یهو مانی صدای بچه شنید منو میکشید ببرمش بالا
بردمش بالا،امیرعباس شمشیر مانی زو گرفته بود یهو از دستش کشید شروع کزد باز وبسته کزدن
درحالیکه قبلش اصلا شمشیرو نگاه نمیکرد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 23:27 توسط مریم
|