دایی علی امروز میگفت ننه مهدی رو یه بار آخرای عمرش سوار ماشینم کرده بودم

وقتی داشت پیاده میشد با عصاش برگشت بهم اشاره کرد،گفت راز دلتو پیش هیچکس نگو