توی اتاف ریکاوری شش تخت بود

دوتا از مریضها داد میزدند ،یکی استفراغ میکرد،یکی اسم زنی را صدا میزد، و دونفر دیگر از درد به خودشان میپیچیدند.

تخت آخر منوچهر بود،به سینه اش خیره شد،بالا و پایین نمی آمد

به دکتر نگاه کرد ومنتظر ماند.

دکتر گفت:موقع بیهوشی روح آدمها خودشان را نشان میدهند،روحش صاف صاف است

گوشش زا نزدیک لبهای منوچهر برد که تکان میخورد،داشت اذان میگفت

ازگتاب منوچهر مدق