صافی روح
توی اتاف ریکاوری شش تخت بود
دوتا از مریضها داد میزدند ،یکی استفراغ میکرد،یکی اسم زنی را صدا میزد، و دونفر دیگر از درد به خودشان میپیچیدند.
تخت آخر منوچهر بود،به سینه اش خیره شد،بالا و پایین نمی آمد
به دکتر نگاه کرد ومنتظر ماند.
دکتر گفت:موقع بیهوشی روح آدمها خودشان را نشان میدهند،روحش صاف صاف است
گوشش زا نزدیک لبهای منوچهر برد که تکان میخورد،داشت اذان میگفت
ازگتاب منوچهر مدق
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی ۱۴۰۳ ساعت 22:5 توسط مریم
|