دلم برای بابا تنگ شده. خیلی! اگه ببینمش اول می زنم تو گوشش، چپ و راست. بعد میگم: «چرا رفتی؟» بعد بوسش میکنم. لپ ها و دماغش رو می کِشم. باید یک ساعت بازرسیش کنم. کسی هم نباشه. بعد یه کاغذ سفید می گیرم و اون جا حکم بابا رو بنویسم. ممنوع المأموریتش می کنم. دیگه نمی ذارم بره مأموریت. اگه بره خودم هم این دفعه همراهش میرم. به بابا میگم من مثل تو نمیشم. اگه ازدواج کنم می مونم تو خونه پیش زنم. هر کاری داره سریع میام،یه کاری میکنم زنم زود پیرنشه

ازکتاب تعزیه ی دریا-پسر شهید سید جواد اسدی