هر بار که می رفت به مأموریت من انتظار داشتم، خبر شهادتش را بدهند. خیلی ها این حس و حال ما را نداشتند و درک نمی کردند؛ اما ما که از اعضای خانواده بودیم، دل شوره و نگرانی من هر بار و در هر مأموریت بیشتر می شد. شاید هضم این حرف سخت باشد که وقتی من خبر شهادت محمدتقی را شنیدم، بالاخره یک نفس راحت کشیدم که دیگر آن آشوب را نداریم. آن نگرانی ها تمام شد. دیگر هی چشم انتظاری نمی کشیم.

ازکتاب هفت روز دیگر-برادر شهید محمدتقی سالخورده