پسر جوانی آمد سمت من

با تردید و خجالت پرسید:

- شما پدر شهید سالخورده هستید؟

گفتم: بله؛ پسرم! گفت: راستش حاج آقا! من اصلاً شهید شما را از نزدیک ندیده بودم، فقط عکسش را... . حرفش نیمه کاره ماند و اشکش درآمد....

دیشب آمد به خوابم. به من گفت: به شما بگویم: دیگر دستش را نبوسید. من گفتم: من شما را که نمی شناسم؛ پدرت را هم نمی شناسم. همین جا را به من نشان داد. همین جایی که شما الآن نشسته اید را نشان داد و گفت: فردا پدرم به مراسم می آید. همین جا می نشیند... . حالا اشک من هم درآمده بود. درست می گفت؛ چون قدّم نمی رسید که صورتش را در عکس بزرگی که در خانه از او داریم، ببوسم. برای همین همیشه دست های محمدتقی را میبوسیدم

ازکتاب هفت روز دیگر-شهید محمدتقی سالخورده