فهمید
سنگ ها را کنار زد و کمر مار را گرفت و بلندش کرد. دید دل توی دلم نیست.
گفت: بابا! این مار دیگر به من نیش نمی زند. همین که دستم را احساس کرد، فهمید، نمی خواهم آزارش بدهم. مرا نیش نخواهد زد
گفت: این حس را خدا در وجودش گذاشته است. وقتی احساس کند، نمی خواهی بکشی اش، دیگر کاری به تو ندارد. انگار مار، حرف هایش را می فهمید. اصلاً رام او شده بود. رفت آن طرف تر. به سمت درختها رهایش کرد؛مار آرام خزید ولای علفها گم شد
ازکتاب هفت روز دیگر
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 15:41 توسط مریم
|