هدف از غذا خوردن

سفره انداختم. قدری نمک مزه مزه کرد. «بسم اللّه الرّحمن الرّحیم» گفت و مشغول خوردن شد. پرسید: «چرا نمی خوری»؟ گفتم: «چه جوری می تونی بخوری»!؟ گفت: «نعمت خدا و دست پخت خانممه». گفتم: «من که نمی تونم بخورم». او می خورد و من با تعجّب فقط نگاه می کردم. خواستم اضافه ی غذا را بیرون بریزم با ملاحتی در کلام گفت: «این ها را بیرون نریزی، خودم می خورم». گفتم: «جدّی، جدّی مهدی، چطوری این غذا را می خوری»؟ گفت: «غذا می خورم که توان بدنی برای کار داشته باشم، نمی خورم که لذّتش را تجربه کنم. اگر با این دید بخوری، احساس نمی کنی شور است یا سوخته. هیچ کدام مهم نیست». سفره را جمع کرد. نگذاشت دست به ظرف ها بزنم. گفت: «شما خسته شدی غذا پختی، خودم ظرف ها را می شویم».

ازکتاب به رنگ خدا-شهید عبدالمهدی مغفوری

نافله

قبل از اذان صبح بیدار بود و تهجّد و نافله داشت

اگر صدجور غذا سرسفره بود؛او فقط یکی را برمیداشت

ازکتاب به رنگ خدا-شهید عبدالمهدی غفوری

احترام

احترام گذاشتن او به پدرومادرش تحسین برانگیز بود. هروقت وارد می شدند، به احترامشان تمام قد از جا بلند می شد. در هربار سلام کردن دستشان را می بوسید. هیچ وقت ندیدم پایش را جلویشان دراز کند. وارد منزل که می شد اگر پدر و مادرش حضور داشتند، اوّل دست شان را می بوسید، تا آن ها نمی نشستند، نمی نشست. مقابلشان دوزانو می نشست. اگر قصد خوردن غذا یا میوه داشت، تا آن ها شروع نمی کردند، دست به سفره نمی برد. وقت خداحافظی، دست پدر و مادرش را میبوسید

ازکتاب به رنگ خدا-شهید عبدالمهدی غفوری

شکرانه

مامان شوکت میگه شب خواب بودم دیدم رعد اومد

گفتم یعنی خواب میبینم؟آخه چندساله رعدوبرق ندیده بودم

بعد میگه دیگه نخوابیدم تاصبح؛هی خداروشکر کردم

اذان

موقع اذان با قدای بلند اذان میکفت

یکی از دوستانش تعریف کرد: زمان اوج گیری انقلاب عبدالمهدی را توی کیسه خواب کردند و روی برف ها انداختند تا اذان صبح نگوید، ولی دست بردار نبود. از داخل کیسه، روی برف هم اذان می گفت.

ازکتاب به رنگ خدا-شهید باب الحوائج-شهید عبدالمهدی غفوری

انفاق

خیلی تلاش کرد تا توانست قدری پول تو جیبی جمع کند و از پدر و مادر پول بگیرد و دوچرخه ای را که همیشه آرزویش داشت، بخرد. از ذوق یک بار دوچرخه را رها نمی کرد. پارچه به دست، آن را تمیز و با نوارهای رنگی دور تا دورش را تزیین می کرد. دو ماه گذشت، وقتی وارد خانه شد، دوچرخه همراهش نبود. مادر و پدرم هر دو با هم پرسیدند: «دوچرخه ات کو»؟ گفت: «من راهم نزدیکه، از همین جا پیاده هم میتونم برم مدرسه

یکی ازبچه ها از روستا میومد؛دوساعت پیاده روی میکرد تا برسه مدرسه؛من هم دوچرخه ام را دادم به اون

ازکتاب به رنگ خدا-شهید عباس سلطان زاده

بخشندگی

زورِ بازوی قوی داشت، ولی آزارش به مورچه هم نمی رسید. عبّاس از کودکی دستی بخشنده داشت و سخاوت مندانه از هرچه داشت به افراد مستمند می بخشید. بارها با شلوار و لباس بیرون می رفت، ولی با شلوار راحتی برمی گشت. بار اوّلی که این صحنه را دیدیم، مادرم پرسید: «عبّاس! پس شلوارت کو»؟ گفت: «شلوار هم کلاسیم پاره بود من که دو تا شلوار داشتم، یکی را به او دادم».

ازکتاب به رنگ خدا-شهید عباس سلطان زاده

Capshne

مانی به چکمه میگه کپشنه

خواب کودکانه

مانی صبح ازخواب بیدار شد

گفت خواب امیرحسین رو دیدم

گفتم چی؟

گفت داشت تف میکرد

زد تو خال

مادرشوکت دستهاش و کتفنش درد میکزد

رفتیم پیش ارتوپد

گفت سبزی نباید پاک کنی؛جاروبرقی نکشی؛ووو...

گفتم خدایا چه ربطی به سبزی داره

چندروز بعد نشستم یک کیلو سبزی پاک کردم؛بعدش یین دوتاکتفم گرفته بود ازاد نمیشد