هدف از غذا خوردن
سفره انداختم. قدری نمک مزه مزه کرد. «بسم اللّه الرّحمن الرّحیم» گفت و مشغول خوردن شد. پرسید: «چرا نمی خوری»؟ گفتم: «چه جوری می تونی بخوری»!؟ گفت: «نعمت خدا و دست پخت خانممه». گفتم: «من که نمی تونم بخورم». او می خورد و من با تعجّب فقط نگاه می کردم. خواستم اضافه ی غذا را بیرون بریزم با ملاحتی در کلام گفت: «این ها را بیرون نریزی، خودم می خورم». گفتم: «جدّی، جدّی مهدی، چطوری این غذا را می خوری»؟ گفت: «غذا می خورم که توان بدنی برای کار داشته باشم، نمی خورم که لذّتش را تجربه کنم. اگر با این دید بخوری، احساس نمی کنی شور است یا سوخته. هیچ کدام مهم نیست». سفره را جمع کرد. نگذاشت دست به ظرف ها بزنم. گفت: «شما خسته شدی غذا پختی، خودم ظرف ها را می شویم».
ازکتاب به رنگ خدا-شهید عبدالمهدی مغفوری