شایان

شیما یه زمانی دوست داشت 4 تا بچه داشته باشه:

شایان،شادمهر،شکیرا،شهاب

بعدها اسم شهاب از لیست خط خوردو 3 تای دیگه باقی ماندن.شیما هم زیر بار نمیرفت که زمانی به اسم

 شهاب هم فکر میکرده.

دیروز داشت اسم بچه هاش رومیگفت،شکیرا خط خورده بود.گفتم شیما شکیرا چی؟

میگه سنم داره میره بالا به 3 تا بچه قط نمیده.کم کم شادمهرم میترسم خط بخوره،خدا شایان روو واسم نگه داره.

گفتم آمین:-)

شیما

شیما اس داده میای بیرم بیرون؟

میگم:لباسامو نشستم،حموم نرفتم،الانم خوابم.

عصری اومده میگه نمیای؟

میگم اون اس بود ظهر بهت دادم،الان فقط خوابشو انجام دادم:-)

قهقهه ی روز آخر استاجری

رفتیم امتحان چشم بدیم هدی بهم گفت استاد هیشکی و نمیندازه،هرکی هم بیفته زنگ میزنه به نماینده میگه بگو فلانی بیاد بعد که بچه ها میرن هیچ حرفی نمیزنه و پاس میکنه..

به بچه ها گفتم قضیه رو،میگن دعا کنید آسیه (نماینده چشم)بهتون زنگ نزنه...از این به بعد اسیه زنگ بزنه کارت داشته باشه دست و بالت میلرزه:-(

میگن خدا رو شکر آسیه یه ماه دیگه ایرانه هنوز و آمریکا نیست و الا نمیفهمیدیم افتادیم.

لقا میگه خوبه پگاه نماینده نیست والا اس فور وارد میکرد به همه که فلانی ها افتادید برید دکتر ابریشمی باهاتون کار داره.(آخه تو امتحان زنان هم به همه اس داد که فلانی ها افتادن بقیه پاس)

بچه ها میگن نکرده اختصاری بنویسه اسم ها رو و کامل میگه تو اس ام اس.سپیده میگه مث زندانیها که تو روزنامه اسمشوونو میگن:-)

آقای فیضی

بچه ها با آقای فیضی بد حرف میزنند.اینکه غرور مرد یک خانواده لگد مال شود آن هم برای سرویس روی اعصابم

 است.من هیچ وقت دوست ندارم حتی وقتی موضع قدرت در اختیار من است با مردی بد حرف بزنم.من عاشق

 اینم که مرد غرور داشته باشد...اصلا من یک روانی ام که دوست دارم موضع قدرت دست مرد باشد .

ان روز هم که رفتیم شیرینی سرای پاسداران و دیدم زنی مسئول است و ذوق کردم که عاشق زنان کارآفرینم و

 شیما توپید به من که با کارکردن زنان مخالف است من مخالفتی نکردم.نه اینکه مخالف باشم زن کار کند،ولی

 بیشتر موافقم که کارش از عهده ی مرد بر نیاید و خاصه مال جنس زن باشد.

بعد که بچه ها با داد وبیداد سر پسر مردم سرویس گیرشان می آید ذوق میکنند و میگویند"از ما حساب میبرد"

اینکه به قول شیما جامعه دارد به کدارم سمت میرود بخورد توی سر من،اما این برخورد  درشان پزشک که هیچ در

 شان هیچ دختر خانمی نیست که هم کلام با...

آن روز هم که با بچه ها رفتیم اعتراض برای سرویس بیمارستان مهدیه و آنها مردهای انجا را قورت دادند دوست

 داشتم بیایم اتاقم زار زار گریه کنم که خاک بر سر من که رفتنم یعنی موافقت با رفتار زشت آنها.


دارایی

هدی داشت برام از دوست مامانش میگفت.میگفت گفته من هیچ وقت "حاج آق"(شوهرش)رو دوست نداشتم.الانم

 دوست ندارم.می گفت رفتم بگم ازت بدم میاد گفتم بله.

گفتم خدایا نصیب هیچ بنی بشری نکن که بعد از تولد دوتا بچه که الان برای خودشان مردی شده اند هنوز هم زن به

 مردش عشق و علاقه ای نداشته باشد و از آن بدتر  راحت اعلام کند.بعد یام آمد "مال"و"فررزند"  دارایی های این

 دنیان و تنها همسر میتواند دارایی آن دنیا هم باشد و این زن از الان میداند ؟آن دنیا داراییش این مرد نیست:-(چقدر

 تلخ...

نوستالژی

هنر ياد بهشت است و نوحه انسان در فراق. هنر زبان غربتِ بني آدم است در فرقتِ دارالقرار و از همين روي همه با آن اُنس 

دارند؛ چه در كلام جلوه كند، چه در لحن و چه در نقش؛ اُنسي ديرينه به قدمت جهان. هنر زبان بي زباني است و زبان همزباني.

"شهید آوینی"


ترس

سر چهار راه بودیم میخواستیم با سپیده از چراغ رد شیم.پلیس روبرومون بود من رد نمیشدم که چراغ سبز شه.سپیده میگه بیا بریم دیگه

میگم میترسم

میگه از کی؟

میگم از پلیس

میگه مگه راننده ای:-)

از اتوبان همت در مسیر بازگشت از لباف

نزد خدا سر سوزنی خوبی و بدی گم نخواهد شد:-)

هستی

به شیما میگم شیما چه احساسی داری یه زمانی من بودم تو دنیا اما تو نبودی؟

روبروییمو نشون داد (یه آقا در حال راه رفتن در پیاده رو)میگه اینم یه زمانی بوده تو نبودی البته اگه کمکی میکنه:-)

میگم در عوض یه زمانی من هستم اون نیست...:-(


تو ندانی...

بابا لِنگ‌ دراز عزیزم: تمام دلخوشی دنیای من این است که تو ندانی و من دوستت بدارم. وقتی میفهمی و میرانی‌اَم، چیزی درون

دلم فرو می‌ریزد... چیزی شبیه غرور!بابا لنگ دراز عزیزم: لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بِزن، و بگذار دوستت بدارم! من همین

 که هستی را دوســــت می‌دارم... حتی سایه‌ات که هیچ وقت به من نمی‌رسد!

می رود...

فلوشیپ شبکیه

به سمانه میگم من اگه چشم قرار بود بخونم،فلوشیپ شبکیه میشدم.

میگه چرا؟

میگم چون اسمش خیلی با کلاسه.انگار خیلی سخت میزنه.

میگه دیوانه جان بزن قرنیه که پول توشه.عمل لیزیک ،لازک....

میگم من پول واسم مهم نیست.میگه خب بزن قرنیه که احساس رضایت کنی.رتینوپلتی دیابتی رو عمل کنی یه ذره دیدش برمیگرده که مریض اصلا نمیفهمه اما لیزیک...

اامروز بهش میگم استاد شبکیه اومد 5 نفر سرکلاس بودن همه غایب...

میگم استاد فوق قرنیه اومد به اون چرتی همه حاضر بودن چون پول توشه،استاد فوق استرابیسم اومد کلاس شلوغ بود،ااستاد گلوکوم اومد همه بودن،حالا این بیچاره چون تخصصش پولساز نیس هیشکی نیومد:-)



ذکر خیر مرضیه:-(

صبا داره میره بیرون میگه دوستم گفته منو ببر بیرون با داداشت آشنا کن.

میگم لی لی لی لی لی

میگه داداشم 100 سال بیاد اینو بگیره.

میگه بچه ها تاخیر بخورم چی میشه؟

لیدا میگه هیچی.هم اتاقی قبلیمون تاخیری نبود نخورده باشه.کلی هم غیبت ناموجه داشت!

میگم الانم اتاق کناری نشسته داره زندگیشو میکنه:-)

خدا رحمتش کنه

به صبا میگم چه خبر از قستون؟

میگه:قناتقستون

میگم:چیکار به قنات هاش دارم،خودش خوبه؟

میگه:مُرده:-(

اندیکاسون های مصرف قرص آهن در هم اتاقی من

هم اتاقیم میگه قرص آهن داری؟میگم آره چرا؟

میگه پام خواب رفته:-)))

از سحر هراتی

دوست ها در هر حال قاتل آدمند، آدم یک روز یا از شوق دیدارشان میمیرد یا از درد دوریشان:-(

خدایا شکرت

امروز اخرین کلاس استاجریم بود.بعد حدود 2 سال از بهمن 90 تا آذر 92

اولین کلاسومن اصول معاینه و شرح حال گیری تو بخش گوارش بود  بیمارستان طالقانی با دکتر شریفیان(23 بهمن 90)

آخرین کلاسمون کاهش دید بعلت بیماری های شبکیه تو طبقه دوم درمانگاههای بیمارستان لبافی نژاد با دکتر مرادیان(25 آذر 92)

خیلی احساس خاصی داره.

کلا تو این دوسال

3 روز اطفال نیومدم(2 بار به خاطر کنکور سعیده زودتر رفتم خونه،یکبار به خاطر بردن آقا رضا به بیمارستان لقمان)

2 بار چشم نرفتم(یکبار رفتن بیمارستان لقمان واسه پایان نامه هماهنگ کردن با دکتر پیوندی،یکبار بردن آقا رضا به  نزد دکتر شجاعی)

ریکتز(دکتر شکیبا)

بیماریهای قلبی کودکان(دکتر اعلایی)

 ،واکسیناسیون(دکتر شیروانی)

،کوتاهی قد(دکتر صانعی فرد)

،یووئیت(دکتر شهسواری)

،تعییرات رنگی چشم(دکتر فیضی)

اینا رو از دست دادم:-(



دهن لق

لیدا میگه خاستگاری ملیحه تو هم رفته بودی؟

میگم نه،به من دیر گفتن.

مگیه میدونستن همه جا رو پر میکنی:-)))

قستون

به هم اتاقیم میگم قستون آقا کی بوده حالا؟

میگه قنات زیاد داشته.

میگم یعنی چی؟قنات جزو سرمایه های ملی ماست.من حق دارم بیام قناقستون از اون قنات آب بخورم.واسه همه ست.مال بیت الماله.


قناتقستون

هم اتاقیم اهل قناتقستون ه.

میگه قستون اسم یه آقایی بود اونجا.

میگم قناقستون..میگه نه  قنات قستون

میگم سخته واسم.تا حالا تو تا ق ندیده بودم تو یک واژه

میگه :قورباغه

میگم به جز قورباغه:_)

خلق بلانت

رفتم مطب دکتر صالح.کناریم میگه حامله ای؟

میگم نه

میگه معلومه!

میگم من اصلا ازدواج نکردم

میگه معلومه:-)

میگه این دکتر متخصص زنانه؟!!!

میگم شما چی فکر میکنی؟

میگه خوب میدونم،منظورم اینه که عمل هم میکنه.

میگم آره.

میگه مطبش کجاست؟

میگم اینجا دیگه

میگه میدونم.یعنی بیمارستان نجمیه یا بقیه الله هم میره؟!!!

میگم نمیدونم ولی بیمارستان مهدیه میره.

میگه من ارجاع شدم از دکتر زنانم به اینجا.بخاطر مشاوره ی وجود یا عدم وجود کیست..اما میخوام دیگه بیام اینجا..

میگه من خیلی مهمه دکتر بهم آرامش بده.

میگم چطوری آرامش داد بهت؟میگه بهم لبخند زد(عزیزم:-*)

میگم مگه دکتر قبلی لبخند نمیزد؟میگه نه همیشه عصبانی بود.

یه ذره آب خورد رفت دوباره سونو شه.دوباره اومد.گفت دکتر گفته برو پیش دوستم،اونم بگه چیزی نیست منم مطمئن میشم چیزی نیست.

میگه ازم ویزیت نگرفت.

میگم چرا؟

میگه گفت من هنوز جوابی به تو ندادم.میگه اگه دفعه ی بعد 200 تومن هم ازم بخواد با جون و دل بهش میدم انقد که از این کارش خوشم اومد.

بعد رفت گفت ایشالا تو هم قارچ نباشه.

بعد که داشتم برمیگشتم جلو در ساختومن دیدمش منتظر شوهرش بود.گفتم گفت چیزی نیست...

گفت منو گفت؟!!!

گفتم نه بابا منو گفت:-)

صبا

هم اتاقیم اتاق دوستش بوده اومده یهو تو،میگه سلام عشقم:-*

عاشق این بچه بازیاشم.

یاد رزیدنت چشم امروز افتادم که به همه مریضا میگفت "عزیزم"

میگه برادرشوهر آبجی م از کانادا اومده میخواد عروسی بگیره برگرده.میگم "لی لی لی لی"

میگه بابا 8 سال از من بزرگتره.میگ مگه چندیه؟میگه 66...

خدایا یعنی من  ناخواسته 7 سال از هم اتاقیم بزرگترم:-)


از حمید فرخ نژاد

من خواب دیده ام که تو تعبیر میشوی

آهنگ جدید

به سمانه میگم یه آهنگ جدید از مهستی دانلود کردم

میگه یه جوری میگه انگار هر روز آهنگ جدید میده بیرون:-)))


تخمین

به سمانه میگم علوم پایه شدم 129

میگه خوب به همه بگو 130

میگم وجدانم چی میشه؟

میگه تخمین آماری بزن...وجدان متخصصین آمار چی میشه ؟:-)))

تپلی

سمانه داره ویکی پدیا "زری خوشکام"رو میخونه.میگه نگاه کن نوشته :در این سال او در فیلم تپلی بازی کرد.با اقتباس از نوشته ی معروف جان اشتیاین بک موش ها و آدم ها....

میگم :قیاس مع الفارغ که میگن اینه:-)))

تپلی

سمانه داره ویکی پدیا "زری خوشکام"رو میخونه.میگه نگاه کن نوشته :در این سال او در فیلم تپلی بازی کرد.با اقتباس از نوشته ی معروف جان اشتیاین بک موش ها و آدم ها....

میگم :قیاس مع الفارغ که میگن اینه:-)))

نقطه ضعف

وقتی که راضی شدم با پسردایی عباس آقا حرف بزنم میل باطنی ام نبود.میل باطنی مامان اما بود و خواست بابا.

مامان به دید ابزاری به یک زن واقف نیست.بنظر مامان من باید میرفتم که یاد میگرفتم توی خاستگاری به هم چه میگویند خواسته هدف ازدواج باشد خواه نه.

وقتی راضی شدم بروم یک لحظه به ضربان قلبم گوش دادم.من معتقدم اگر خبری باشد قلب آدم آرام و قرار ندارد.دیدم نه خدا رو شکر دارن کما فی السابق آرام و منظم میزند.خیالم راحت شد که قرار نیست خبری شود.وقتی رفتم نشستم توی اتاق و منتظر نزول اجلال داماد بعد از این شدم تمام خاستگاری های بچه،تمام دیوار کائناتم همه  و همه از جلوی چشمانم رد شدند...بعد یادم آمد که لحظه ی مرگ هم اینگونه است،نه اینکه قیاس کنم که مع الفارغ است فقط ایمان آوردم به لحظه مرگ و مرور تمام زندگی...

بعد که به عباس آقا گفتم استرس دارم و گفت آیت الکرسی بخوان دیدم ملیحه چه اثری گذاشته روی شویش.بعد که گفتم زیاد است و از حوصله ی من خارج گفت یک صلوات بفرست تا بیارمش.توی همین مدت کم  یاد دیوار کائنات بیچاره ام افتادم که به چه روزی افتاده بود.تقصیر خودم بود چندوقتی بود مشغله نمیگذاشت یادی از دیوارم بکنم.دیدم خدایا این پسر مرد رویای من نیست .حواست هست؟دقیقا برعکس خواسته های من از توست...پسر آخر،مادر پیر،اسمی که نمیتوانم ارتباط برقرار کنم،..شغلش هم که بخرود توی سر من...بعد یاد مظلومیت زنان افتادم زنانی که ناخواسته و به اجبار جامعه تن به ازدواج داده بودن.این جور مواقع آدم خودش را میسپارد به سرنوشت.یعنی گفتم هرچه بادا باد.ولی خدا میداند یک ذره هم اعتقادم به دیوار کائناتم کم نشد چون حالا حالاها با دیوارم کار داشتم...

وقتی آمد تو یاد این حرف دکتر گودرز مقدای افتادم که پزشک انتخاب شونده نیست،انتخاب کننده ست.نه اینکه بد وبیراه بگویم که استاد این چه حرفی بود نه،استاد درست میگفت اما این حرف برای جامعه ی من کمی بزرگ است...

باری به هر جهت آقا پسر آمد داخل...وای خدا میداند چقدر متنفرم که بدانم که قرار است انتخاب شوم یا نه و بدتر از آن انتخاب شدنم کار یکی دو ساعت است نه بیشتر...بعد یاد حرف حاج آقا پناهیان افتادم که اگر هر چهار فرشته ی مقرب دعا کنند برای ازدواج کسی اما خ.است خدا در آن مقرر نباشد نمیشود که نمیشود..خیالم راحت شد.گفتم خدایا نقطه ضعفی به من نشان بده که روی ان مانور بدهم...یاد خانوم طاهر افتادم که میگفت رادار هم نقطه ی کور دارد باید از انجا وارد شد و حمله کرد و ادامه میداد که درس ریاضی برای بچه های تجربی نقطه ی کور است...مانور دادم که درس برای من جزئی است که نباید تحت هیچ شرایطی ذر حدی محدود شود.نقطه ضغف را وقتی پیدا کردم که خواهرش هر تعهدی از طرف برادرش به من داد جز ادامه تحصیلم که با شک گفت از خودش بپرسم..

بعد که برنامه ی زندگیم را گفتم دیدم ناخواسته برنامه ی 10 سال اینده ام مشخص است از اینترنی گرفته تا طرح تخصص...

بعد که دیدم قرار شد فکرش را بکند یاد مهدی شوهر ساهر یا مهرداد شوهر شیرین  افتادم که چه بی منت تحمل درس خواندنشان را متحمل شدند بدون شکایتی از دوری و ...در حالیکه قبلا اینها برای من گذشت به حساب نمی آمد وظیفه تلقی میشد...

دیوار کائنات

فائزه بهم زنگ زده که مریم چرا ملیحه رو دادین به مهندس؟حیفش کردین...

داشتم فکر میکردم ملیحه هرجای دیگه میرفت حیف میشد...مگر میشود خداوند در وجود آدم خواست و نیازی را قرار دهد و در جهان بیرون برای آن پاسخی نباشد؟

ملیحه تو دیوار کائناتش زندگی میکرد.دیوار کائناتش خیلی قوی بود و تو لحظه لحظه ی زندگیش باهاش بود چون با سارا دوست بود .سارا و خانواده ش دیوار کائناتش بودن.

من با رسیدن ملیحه به آرزوهاش بیشتر از قبل به قدرت این دیوار پی میبرم.

دغدغه ی این روزهای پگاه

پگاه میگه مریم اگه سعیده  زودتر از تو شوهر کنه باورم میشه  که تو یه مشکلی داری:-(