وقتی که راضی شدم با پسردایی عباس آقا حرف بزنم میل باطنی ام نبود.میل باطنی مامان اما بود و خواست بابا.

مامان به دید ابزاری به یک زن واقف نیست.بنظر مامان من باید میرفتم که یاد میگرفتم توی خاستگاری به هم چه میگویند خواسته هدف ازدواج باشد خواه نه.

وقتی راضی شدم بروم یک لحظه به ضربان قلبم گوش دادم.من معتقدم اگر خبری باشد قلب آدم آرام و قرار ندارد.دیدم نه خدا رو شکر دارن کما فی السابق آرام و منظم میزند.خیالم راحت شد که قرار نیست خبری شود.وقتی رفتم نشستم توی اتاق و منتظر نزول اجلال داماد بعد از این شدم تمام خاستگاری های بچه،تمام دیوار کائناتم همه  و همه از جلوی چشمانم رد شدند...بعد یادم آمد که لحظه ی مرگ هم اینگونه است،نه اینکه قیاس کنم که مع الفارغ است فقط ایمان آوردم به لحظه مرگ و مرور تمام زندگی...

بعد که به عباس آقا گفتم استرس دارم و گفت آیت الکرسی بخوان دیدم ملیحه چه اثری گذاشته روی شویش.بعد که گفتم زیاد است و از حوصله ی من خارج گفت یک صلوات بفرست تا بیارمش.توی همین مدت کم  یاد دیوار کائنات بیچاره ام افتادم که به چه روزی افتاده بود.تقصیر خودم بود چندوقتی بود مشغله نمیگذاشت یادی از دیوارم بکنم.دیدم خدایا این پسر مرد رویای من نیست .حواست هست؟دقیقا برعکس خواسته های من از توست...پسر آخر،مادر پیر،اسمی که نمیتوانم ارتباط برقرار کنم،..شغلش هم که بخرود توی سر من...بعد یاد مظلومیت زنان افتادم زنانی که ناخواسته و به اجبار جامعه تن به ازدواج داده بودن.این جور مواقع آدم خودش را میسپارد به سرنوشت.یعنی گفتم هرچه بادا باد.ولی خدا میداند یک ذره هم اعتقادم به دیوار کائناتم کم نشد چون حالا حالاها با دیوارم کار داشتم...

وقتی آمد تو یاد این حرف دکتر گودرز مقدای افتادم که پزشک انتخاب شونده نیست،انتخاب کننده ست.نه اینکه بد وبیراه بگویم که استاد این چه حرفی بود نه،استاد درست میگفت اما این حرف برای جامعه ی من کمی بزرگ است...

باری به هر جهت آقا پسر آمد داخل...وای خدا میداند چقدر متنفرم که بدانم که قرار است انتخاب شوم یا نه و بدتر از آن انتخاب شدنم کار یکی دو ساعت است نه بیشتر...بعد یاد حرف حاج آقا پناهیان افتادم که اگر هر چهار فرشته ی مقرب دعا کنند برای ازدواج کسی اما خ.است خدا در آن مقرر نباشد نمیشود که نمیشود..خیالم راحت شد.گفتم خدایا نقطه ضعفی به من نشان بده که روی ان مانور بدهم...یاد خانوم طاهر افتادم که میگفت رادار هم نقطه ی کور دارد باید از انجا وارد شد و حمله کرد و ادامه میداد که درس ریاضی برای بچه های تجربی نقطه ی کور است...مانور دادم که درس برای من جزئی است که نباید تحت هیچ شرایطی ذر حدی محدود شود.نقطه ضغف را وقتی پیدا کردم که خواهرش هر تعهدی از طرف برادرش به من داد جز ادامه تحصیلم که با شک گفت از خودش بپرسم..

بعد که برنامه ی زندگیم را گفتم دیدم ناخواسته برنامه ی 10 سال اینده ام مشخص است از اینترنی گرفته تا طرح تخصص...

بعد که دیدم قرار شد فکرش را بکند یاد مهدی شوهر ساهر یا مهرداد شوهر شیرین  افتادم که چه بی منت تحمل درس خواندنشان را متحمل شدند بدون شکایتی از دوری و ...در حالیکه قبلا اینها برای من گذشت به حساب نمی آمد وظیفه تلقی میشد...