آب بعد آبگوشت

اون موقع ها آبگوشت یا کله پاچه که داشتیم مامانم نمیذاشت بعدش آب بخوریم میگفت "ترش میکنیم"

بعد ما میپرسیدیم تا چقدر نباید بخوریم؟"اونم میگفت تا نیم ساعت" و ما ساعت به نیم که میرسید میگفتیم "نیم ساعت شد میشه بخورم؟"

اونم میگفت آره ولی کم بخور.

گاهی اوقا اونقد تشنمون میشد که میگفتیم نمیشه همین الان بخوریم آخه خیلی تشنه ایم؟"میگفت یه قورت فقط"

بعدا که بزرگتر شدیم وقتی میگفت گوش نمیدادیم و میگفتیم ترش نمیکنیم:-(

خانم میشنگچی اصل

دستشویی خابگاه چند روزیه گیر داره.خانم میشنگچی کارگر آورده علتشو پیدا کنه.

آقاهه میگه پر از مو ه.خانم میشنگچی هم داد میزنه تو راهرو میگه"اگه اون نفرو پیدا کنم که موهاشو میریزه تو دستشویی باهاش برخورد فیزیکی ،نشد برخورد استراتژیکی میکنم."

بهم میگه  پسردایی لیسانش معماری داره قبول میکنی؟میگم نه(با خنده که ناراحت نشه)،میگه خوبه ها،مذهبی ه،تک پسره.از اوناست که میگه پرده رو بکش،پنجره رو ببند...منم سریع حرفو پرت کردم .

یه بار داشتم میرفتم امتحان بدم،کفشامو میپوشیدم داد زدم اختر واسم دعا کن امتحان دارم.خانم میشنگچی شنید گفت"من واست دعا میکنم،مامانت نیستم ولی آجیت که میشم"عزیزم خیلی مهربونه!

میگه "من میگم بچه ها پیش خانواده هاشون نیستم من باهاشون بگم بخندم دلشون نگیره"

بگو تو...

شما را دوست ندارم ...
بگو تو
تا آشتی کنیم ..
" مرضیه آقاسی"

کادو روز معلم

امروز یادم اومد مهدکودک که میرفتیم بهمون گفتن (یه معلم دیگه بهمون گفت) که فردا روز معلمه کادو بیارید(این رسم  وقتی رفتم کلاس اول ممنوع شد.)

رفتم خونه مامانم جلو پنجره تو حیاط  بود داشت میرفت بیرون.بهش گفتم .اونم گفت یه جوراب میخره.

من هنوز بچه بودم اما میتونستم بفهمم جوراب کادوی کمی ه.

صبح روز بعد کادو رو دادم معلممون.نزدیکهای ظهرصدامون کردن،چندتا چندتا میرفتیم تو کلاس کادوهامونو میدادن دستمون که بدیم معلممون و اون ازمون تشکر میکرد.کادوی من جوراب بود کادوی مهشید حاجی زاده آبمیوه گیری:-(

اونموقع ها غرور نداشتم یا شاید نمیدونستم چیه واسه همینم ناراحت نشدم یعنی زیاد ناراحت نشدم....

هایکو کتاب


تو که آن بالا نشستی


من آسمان ندارم


شاهد بیاورم...؟



از:

نوستالژی

لحظه ی اول که تو رو ديدم نمي دونـــــــــــــــــــستم نمي فهميــــدم

چه زود دارم عاشــــــــــــقت ميشم چه زود دارم ديوونت ميــــــشم

حسرت ديدن تو رو کشيدم ولی يه روز آخر يه جا من تو رو ديــــدم

کاش ميدونستی چه دردی داره لحظه هابی رو که من مي ديــــــدم

وقتی مي افتم ياد خنده هات عاشقم هنوز ميمــــــــــــــــيرم بـــــرات

عشـــــق تو رو چوپان دروغگو چطـــــــور باور کنم بشينم به پات

من که فقط تو رو داشتم بـــــــــــــــــــــگو واسه تو چی کم گذاشتــم

فکر ميکردم فقـــط با منـی  ٍ مـــــــــــــــــــن ساده دل خوشی داشتم

فکر تو پيش چشماي ديگه است حواست انگار يه جای ديگه است

آرزو ام بودی همه چيم بودی مـــنو شکستی نوبت يکی ديگه است

زخماي قلبم هنوز ميسوزه زخمـــــــــــــــــــــــی زدی تا ابد بسوزه

آخه بی انصاف حق من اين نبود چه بدی کردم به تو دل بايد بسوزه

 تو که قلب منو له کردی ميخوای باز با تو باشم  

 چطور از من ميخوای با اين قلبعاشق تو باشم

............................................................................................................................................

اولین ترانه ای که با اولین گوشی که خریدم تو ترم یک ،هی گوش میدادم.

من و مامان و کوکو سیب زمینی


بچه که بودم،میرفتم تو آشپزخونه میدیدم مامانم داره کوکو سیب زمینی درست میکنه،بهش میگفتم یه دقیقه 

بغلم کن تو ماهیهابه رو ببینم.اونم بغلم میکرد و وقتی هیجانم از دیدن اون همه کوکو ریز از بالا تموم میشد

 میذاشتم زمین و میگفت بسه دیگه خسته شدم:-)

خیلی حال میداد:-*

این دیگه چه وضعشه...

یکی از بدشانسی های آدم میتونه این باشه که هم اتاقیش همیشه تو اتاق باشه.آدم گاهی اوقات به تنهایی

 احتیاج داره.اما این مرضیه حتی یک لحظه هم از اتاق نمیره بیرون.قبلا واسه صحبت با دوست پسرش میرفت بیرون

 الان که فکر کنم قهرن کلا نمیره.اه 

دیروز خودم مجبور شدم الکی برم ولیعصر دور بزنم که از  مشاهده ی یک آدم تکراری خستگیم در آد.

خونشونم نمیره قربونش برم ترمی یه بار میره اهواز برمیگرده!اتاق دوستاشم نمیره...فقط امروز رفت ظرفاشو شست

 2 دقیقه تو اتاق نبود...

سیب زمینی کیلویی 4 تومن یا 5 کیلو 4 تومن؟مسئله این است...

اتاق روبروییمون 2 تا ترم یکی ان.یکیشون دارشت با مامانش تلفنی حرف میزد میگفت مامان اینجا گرونیه ،رفتم سیب زمینی خریدم کیلویی 4 تومن.

مامانش شاخ در آورده بود هی میگفت اشتباه میکنی.

دختره میگفت نه مطمئنم.

مامانش میگفت:من اینجا 5 کیلو خریدم 4 تومن.

دختره میگفت:اونجا سمنانه،اینجا تجریش...

بعد به هم اتاقیش میگفت:اصلا تو بگو کیلویی چند خریدم

دوستش میگفت:4 تومن!

بعد که مامانه هنوزم باور نکرد دختره گفت:اصلا ناراحت شدم خداحافظ...

بعدم که قطع کرد با دوستش دعوا که هی من اشاره میکنم بگو 4 تومن تو نمیفهمی!!!

پ.ن:البته اینم بگم شوش سیب زمینی 3 کیلو 6 تومنه!!!

پست پارتوم هموریج

دیروز با دکتر جاهد درمانگاه بودیم.من وشیما وسپیده(موسیوند اجازه گرفته بود زودتر رفته بود کار اداری داشت)

آخرای درمانگاه به دکتر جاهد زنگ زدن مریض دچار پست پارتوم هموریج شده.دکتر جاهد رفت بلوک ماهم دنبالش

 دویدیم.تو بلوک خانومه که 15 سالش بود بعد زایمان دچار خونریزی شده بود و دکتر اشرفی(چیف رزیدنت)داشت گاز

 میذاشت تو یوتروس...منشا خونریزی رو پیدا نکردن حتی جفت هم سالم بود.دکتر جاهد گفت شاید جفت فرعی

 باشه و مریض باید بره 0R.اما چون دیرنشده بود خودش نرفت و ما باد دکتر جاهد رفتیم سر کلاس به ما "بیماریهای

 تیروئید در حاملگی" رو بگه.

تو بلوک که همه داشتن اون خانوم افغانی پست پارتوم هموریج رو manage میکردن تخت کناری یهو بچه ش بدنیا

 اومد.خیلی هیجان داشت آخه من نزدیکترین فرد به واژن بودم.بچه دختر بود.تا به دنیا اومد اذان

 گفتن(خوشبحالش)

من در صف غذا خوابگاه...

الن تو صف غذا بودم...تو صف اضافه ها،اخه یادم رفت غذا رزرو کنم.یه دختری بهم گفت اضافه ای ؟گفتم آره.

رفت کارتشو زد 3 تا غذا داشت.یهو ماهیتابه مو که دستم بود ازم گرفت.فکر کردم ظرف کم آورده گفتم عیب نداره تا نوبتم برسه میاره.بعد گفت سینه میخوای یا رون؟

خیلی احساساتی شدم از کارش.گفتم مرسی میمونم تو صف.گفت شاید گیرت نیاد...

خدایا شکرت

از نو مینویسم

دیگه تو وبلاگ قبلی نمینویسم

چون اونجا همه میومدن و من راحلت نبودم تو نوشتن..

چون یه هفته جون میکندم مینوشتم،زهرا یه آخر هفته میومد همه رو میخوند میرفت..

چون اتفاقات روزمو مینوشتم،بچه هام یاد میگرفتن اگه من میرم اتاق عمل (که اختیاریه)اونام برن.(مثلا دیروز شیما میخواست با یه مریض پست پارتوم هموریج بره اتاق عمل زهرا دعواش کرد که نوبت اوناست برن اتاق عمل،درحالیکه اتاق عمل دلبخواهی ست و تازه هرکی بخواد بره باید روپوش بیاره که اونا نداشتن)..

علت دیگه هم اینکه اونجا دفتر خاطرات منه.مسخره ست که من بنویسم بقیه بخونن!