ناگهان
قبلا که مانی کوچبکبود،میذاشتیم تو پتو،میدیدی چشماش باز باز بود و تو پیش خودت فکر میکردی حالا حالاها نمیخوابه
بعد یهو میدیدی ناگاهان چشماشو بست
امشب میخواستم بخوابونمش،دیدم خیلی بیداره و گفتم حالا حالاها نمیخوابه،ولی یه کم شیر خورد ناکهان خوابید