مادرشوکت مانی رو برد بیرون‌دور بده

میگه خیابونا و تابلوها و چراغا رو دقیق نگاه میکرد

اگر جایی دیدنش نصفه میموند،برمیگشت از پشت سرم بقیه ش رو نگاه میکرد