خدای کوچک
مادرشوهرم میگه یه مادر بزرگ داشته خیلی به پدربزرگش احترام میذاشته میگفته شوهر خدای کوچک زن روی زمین ه.
بعد خاله زهرا میگفت اون موقع ها پدرم از دور میومد.مادرم میگفت همچون امیری داره از دور میاد.
شوهرم بهم میگفت یاد بگیر
مادرشوهرم میگه یه مادر بزرگ داشته خیلی به پدربزرگش احترام میذاشته میگفته شوهر خدای کوچک زن روی زمین ه.
بعد خاله زهرا میگفت اون موقع ها پدرم از دور میومد.مادرم میگفت همچون امیری داره از دور میاد.
شوهرم بهم میگفت یاد بگیر
ديشب بله برون محمد عمه بود
مادر شوهر عمه سكين اومده بود..هي ياد ننه ميفتادم
ميرفتم فانحه بخونم،ول ميكردم ميگفتم يه وخ خانواده عروس نگه داره ورد ميخونه
داشتيم ميرفتيم عروسي الهام
ده دقيقه به پنج راه افتاديم
به امين ميگم اگه ده ديقه به شيش برسيم خوبه
پدرشوهرم ميگه خداي نكرده زبونم لال شايد روحمون برسه اونجا
داره بانوي عمارت نشون ميده
حضرت والا احساس ضعف ميكنه
خدمه ش جواهر بهش ميگه نميخواي قوي شي؟بابد دنبال ملكه بگردي.شاه بدون ملكه هيچه
مادرشوهرم ميگفت خونه قديمي زنعمو كمدهاي خيلي بزرگي داشت.
درحدي كه ميشد توش بري جارو كني مرتب كني بياي
ديدم فكرش فقط به تميزيه،حتي وقتي ميخواد بزرگ بودن كمد رو توصيف كنه
در كشتن ما چه ميزني تيغ روا
ما سر تازيانه اي بس باشد
خوبشتن داري در هنگام بروز خشم،انسان را از افتادن در ورطه هلاكت مصون مي دارد
امام علي ع
ما موقع برگشتن از درمانگاه از اتاق سال دوها ميايم.
بعد اينترنا رو زودتراف ميكنبم برن پرونده ها رو بذارن
داشتيم برميگشتيم بخش(از اون راه ميانبر)،صادقي گفت اينترنا دوست داشتن باما بيان
گفتم زشته بابا پسرا ازينجا رد شن
گفت چرا؟
گفتم رختخواب يك دختر رو ببينن
گفت وا
رفته بوديم آبخوري سال ننه
فاميلاي پدرشوهرم داشتن باهم صحبت ميكردن
يكيشون گفت آبخوري جمعه آباده
بانوي عمارت ميديدم
دايه فخرالزمان بهش ميگفت:راسته ميگن هوو دار خوشگل ميشه،جاري دار كدبانو
بعد باخودم گفت كاش نسيم اينجا بود من لااقل آشپزيم خوب ميشد