اهل مسجد
اهل مسجر زائران خرا هستند
و بر صاحبخانه است که بر مهمانش هدیه دهد
امام حسین (ع)
-از دیوار نوشته های مشهد
اهل مسجر زائران خرا هستند
و بر صاحبخانه است که بر مهمانش هدیه دهد
امام حسین (ع)
-از دیوار نوشته های مشهد
سعیده در حال غرغر بعد اتمام مشاوره تلفنی با شاگردش:
چقدر ما مشاورا بدبختیم.تو این گرونی همه چی گرون شده جز قیمت مشاوره
سعیده رفته بود ماهی بخره
گفت فروشنده گفت الان چند تا ماهی سرحال بهت میدم.بعد رفت سمت حوض تو مغازه ش
بعد من گفتم نه دلم نمیاد نمیخوام
گفت خب برو 5دیقه دیگه بیار خودم برات میگیرم
گفتم نه اینجوری میدونم امشب باعث مرگ یک ماهی شدم
بعد فروشنده گفت:منو از خواب بیدار کردی اینا روبگی؟ازین به بعد قبلش زنگ بزن
گفتم من دیگه پامو اینجا نمیذارم
بعد مرغ خرید اومد
مامان و سعيده رفته بودن از سركوچه لباس بخرن
مامان ميره تو اتاق پرو
سعيده به فروشنده ميگه ارزون حساب كنين ما همسايه روبروييتونيم
بعد يهو مامان از اتاق پرو مياد بيرون.ميگه ارزون حساب كنين ما اينجا مسافريم
با امين رفته بودم تمرين رانندگي
بغد هي غر ميزد
آخرش گفتم به رانندگيم از يك تا ١/٥چند ميدي؟
گفت یک
گفتم آخ جون فقط نیم نمره غلط دارم
مريض پلي هيدرآمنيوس بود
موقع زايمان ديستوشي داد
محمد يان نتونست بكشه
بهش گفتم بروكنار و بچه رو كشيدم بيرون
ميگه من چرا نتونستم بكشم شما تونستي؟
بهش ميگم چون من چيزي براي از دست دادن ندارم و باقدرت تمام كشيدمش
خانم خلج ميگه اون موقع ها مدير آموزشگاه بودم يه بار يكي از دانش آموزا ميگفت خانم خلج شما رو ديدم.تابلوي فلان را در خيابان فلان ميديدي.
بعد ميگه با تابلو نگاه كردنمونم كار داشتن
داشتم با رزيدنت بيهوشي حرف ميزدم
ميگفت كشيكامون سنگين شده.مخصوصا كه يكيمون رفته مهماني تهران
گفتم ااا خب شما كه انقدر كمين نميرفت.
گفت اتند اجازه داد نره؟
گفتم خب اتند چرا اجازه داد؟
گفت ميگه گناه داره دختر خوبيه بذار بره.
بعد ميگه معيار مهماني دادن اتنداي ما اينه
دكتر اسماعي ل زاده زنگ زده بود زايشگاه خبر مريضا رو بگيره.
صادقي جواب داد گفت خوبن استاد همه خوابن
گفت دكتر جان مطمئني خوابن؟نمرده باشن
چند وقته موقع زايمان اپي ها لارج ميشن و كار به اناق عمل ميكشه.
دكتر كردي ميگه بايد تو اتاق عمل به اناق مخصوص ترميم اپي بگيريم به نام اناق صفر
دكتر طهم اسبي بهم ميگه سهري
خيلي اين اسمشو دوست دارم
يه بار از دستم ناراحت بود.بهم ميگفت خانم دكتر
بهش گفتم قهري؟
گفت نه
گفتم پس چرا سهري نميگي؟
گفت پررو نشو
كشيك بودم
ساعت ٣از خواب بيدارشدم بوم كاراي ليبرو چك كنم
يهو يه پيام ديدم از دكتر ط هما سبي:نوشته بود چطوري سهري ؟دلم تنگيده برات.مي بوسمت.مواظب خودت باش.
هزار بار اين پيامو خوندم.دلم ميخواست از خوشحالي همه رو بيدار كنم.در همون نيمه شب احساس كردم خيلي خوشبختم كه سال بالام دكتر طه ماسبيه
پ.ن:اف تابستون بود در كشور مالي