امروز که پزشکی قانونی بودیم،دقت کردم دیدم چقدر همه چیز برام عادی شده،حتی دیدن مرده
پسر جوونی روی تخت بود،در اثر تصادف مرده بود.
رزینتی که خودش ریزش مو داشت به استاد گفت چه موهایی داره(پرپشت و بلند بود)،یا استاد گفت کلیه هاش سالم سالمن با سایز نرمال.
یه خورده دلم واسش سوخت چون نتونسته بود از نعمتهایی که خدا بهش داده کامل استفاده کنه:_(
دیدم شاید اون حاضر بود موهای رزیدنته رو داشت اما تصادف نمیکرد و زنده بود
بعد ناخداگاه رفتم تو خانواده ی پسره و یاد مامانش افتادم که الان جه حالی داره.
بعد یاد روح افتادم،دیدم جسم چقدر بی ارزشه در مقابل عظمت روح.مثلا اگه پسر خوبی بوده باشه الان روحش آزاد داره واسه خودش میچرخه و الخ.
بعد یاد این افتادم که چقدر تخصص پزشکی قانونی مقابل تخصص زنان چیپه.اون حیات میبخشه این ممات.
بعد دلم واسه همه ی آدمای اونجا سوخت،یعنی مطمئنم محیط کار روی آدم اثز میذاره.هرچند استاد گفت اینجا باعث میشه زندگی برات با ارزش شه و قدرشو بدونی.
میگه باید نذاریم حق مرده ای که دفاعی نداره لگدمال بشه.میگه هرچند خونی لگد مال بشه بهتره که سری الکی بره روی دار.میگه پس مطمئن نیستین نظر ندید جون نظر ندادن بهتر از نظر اشتباه دادنه:-(