در رفتــار بــا دیگــران، آرام و خون ســرد بــود. وقتــش را در مســجد می گذرانــد و نمازهایــش را اول وقــت و به جماعــت می خوانــد. فــارغ از آن، نمازشــب خواندنش تــرک نمی شــد؛ امــا در ایــن حالــت، دیگــر نــه خون ســرد بــود و نــه آرام. گاهــی از خــود بی خــود می شــد و بــه درگاه خــدا عجزولابــه می کــرد کــه صدایــش بــه گــوش همســایه ها می رســید. آن هــا بــا چشــم دیگــری بــه او نگاه میکردند و احترام خاص تری به او میگذاشتند

ازکتاب ای کاش شهید میشدم-شهید حشمت الله رضایی