از حســـین جانم دل گیر بـــودم. از اینکه بـــه خوابم نمی آید، ناراحـــت بـــودم. با آنکه به کســـی حرفی نمی زدم، تـــه دلم با او ســـخن می گفتم و از او گله منـــد بودم. یـــک روز زن برادرم به دیدنم آمد. گفت: «گلشـــن! دیشـــب خواب سیدحسین را دیدم!» قلبم به تپش درآمد. گفتم: «خُب؟!» گفـــت: «از او گلـــه کـــردم کـــه: ’آبجـــی ناراحـــت اســـت و تـــو بـــه دیدنـــش نمی آیـــی؟

گغت زندایی من هرشب از ساعت ۹ شب پیش مامانم هستم و او را تماشا میکنم

ازکتاب چشمهایش را میشناختم-مادرشهید سیدحسین عظیمی