هرشب پیش توام
از حســـین جانم دل گیر بـــودم. از اینکه بـــه خوابم نمی آید، ناراحـــت بـــودم. با آنکه به کســـی حرفی نمی زدم، تـــه دلم با او ســـخن می گفتم و از او گله منـــد بودم. یـــک روز زن برادرم به دیدنم آمد. گفت: «گلشـــن! دیشـــب خواب سیدحسین را دیدم!» قلبم به تپش درآمد. گفتم: «خُب؟!» گفـــت: «از او گلـــه کـــردم کـــه: ’آبجـــی ناراحـــت اســـت و تـــو بـــه دیدنـــش نمی آیـــی؟
گغت زندایی من هرشب از ساعت ۹ شب پیش مامانم هستم و او را تماشا میکنم
ازکتاب چشمهایش را میشناختم-مادرشهید سیدحسین عظیمی
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آبان ۱۴۰۴ ساعت 0:16 توسط مریم
|