اگـــر می آمـــد و مـــن تـــوی خانـــه نبـــودم، وقتـــی وارد خانه می شـــدم، از شسته شـــدن اســـتکان و نعلبکـــی و بـــوی چـــای تـــازه دم می فهمیدم او آمده اســـت. دلـــم نمی آمد بـــا آن خســـتگی اش برایـــم کار کند. دیده بوســـی کـــه می کردیم، می گفتم: «حســـین جـــان! با این همـــه خســـتگی راه، چرا کارهـــای خانه را کـــردی؟ می گذاشـــتی خودم می آمدم!»

باخنده میگفت:من فقط به خاطر شما آمده ام؛اگر به شما کمک نکنم آمدنم به چه درد میخورد؟

ازکتاب چشمهایش را میشناختم-شهید سیدحسین عظیمی