دخترها بابابی اند
همه دلداری ام می دادند. همه سعی می کردند کمک کنند تا از هم نپاشم؛ ولی همه که علی نبودند. دخترکم رفت. هنوز حتی برایش نام هم انتخاب نکرده بودم. با خودم می گفتم دخترک که بیاید، علی هم برمی گردد. علی می آید و خودش روی دخترش اسم می گذارد؛ اما علی نیامد و دخترش هم خواست به همه ثابت کند دخترها چقدر بابایی اند.
ازکتاب حوالیی شش بعدازظهر
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۴ ساعت 22:37 توسط مریم
|