همراه خانوادۀ علی راهی آن جلسه شدیم. توی راه هر ذکر و آیه ای که بلد بودم، می خواندم. هرچه به مکان جلسه نزدیک تر می شدیم، دلهره ام بیشتر می شد. نمی شد جلوی خودم را بگیرم. مدام از میهمان کوچک در بطنم عذرمیخواستم

شانه هایش حتی درست شکل نگرفته بودند که این بار گران را تحمل کنند

ازکتاب حوالی شش بعدازظهر