ام علاء با صدای محکمی گفت: «آقا! این عکس و بردار و ببر. ما اینجا نماز می خونیم.»

مأمور برگشت. نگاهی به صاحب صدا انداخت. قاطعیت ام علاء را قبلا هم دیده بود. جوابی نداشت. فقط گر گرفت و عصبانیتش را با لگد کردن دوبارۀ دست وپای زنان ابراز کرد و برگشت کنار دیوار. عکس را طوری از جا برداشت که میخ پرتاب شد دو متر آن طرف تر. ام علاء صدام را از اتاق بیرون انداخت.

از کتاب ام علا