خجالت کشیدم
می خواستم مانع رفتنش بشوم، ولی ترسیدم. وقتی از عقیله بنی هاشم می گفت، ترس بَرَم می داشت و خجالت می کشیدم که جایی حرفی بزنم. می گفت: «اگه روت میشه به خانوم حضرت زینب بگی شوهرم نیاد، برو بگو!» چیزهایی می گفت که لال می شدم.
از کتاب از شائولین تا شام
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 23:43 توسط مریم
|