می خواستم مانع رفتنش بشوم، ولی ترسیدم. وقتی از عقیله بنی هاشم می گفت، ترس بَرَم می داشت و خجالت می کشیدم که جایی حرفی بزنم. می گفت: «اگه روت میشه به خانوم حضرت زینب بگی شوهرم نیاد، برو بگو!» چیزهایی می گفت که لال می شدم.

از کتاب از شائولین تا شام