یک سال قبل از شهادت بود. شب رفتیم یکی از روستاهای مازندران؛ خیلی خسته شده بودیم.نا نداشتیم؛ از خستگی، همان اول شب افتادیم و بیهوش شدیم. هر ساعتی که بیدار شدم و چشم باز کردم، دیدم محمد پلک روی هم نگذاشته و مشغول نماز است.

ازمتاب از شائولین تاشام