پلک روی هم نذاشته
یک سال قبل از شهادت بود. شب رفتیم یکی از روستاهای مازندران؛ خیلی خسته شده بودیم.نا نداشتیم؛ از خستگی، همان اول شب افتادیم و بیهوش شدیم. هر ساعتی که بیدار شدم و چشم باز کردم، دیدم محمد پلک روی هم نگذاشته و مشغول نماز است.
ازمتاب از شائولین تاشام
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 14:6 توسط مریم
|