یک بار گفت: «میترا جان! من در مسیر زندگی خیلی تو رو اذیت کردم؛ ولی با رفتن به سوریه، می خوام همه ی اونا رو جبران کنم.»

می ماندم چه می گوید. یکهو دست دراز کرد و گفت: «قول میدم که باعث افتخارت بشم!» با خودم گفتم: «چه ربطی به سوریه داره؟!» وقتی دست داد، گفت: «کاری می کنم همه جا سرت بالا باشه!» گیج بودم

ازکتاب از شائولین تاشام