تا می گفتیم غذا کم میاد، می گفت: «مزه غذا به کَمیشه!» نمی گذاشت دو کلمه حرف بزنیم.

پسرم یک بار گفت: «باید می بودی و می دیدی که دایی با چه کسی نشسته و غذاش رو شریک شده!» او از دست های سیاهِ چندش آور فقیری حرف زد که در بشقاب غذای محمد می رفته.

ازکتاب اززشائولین تاشام