محمد همه چیزِ دست فروش ها را یکجا و با مبلغ بالاتر می خرد و آن ها را به این و آن می بخشد. می گفت این کار همیشگی اش است. سر چهارراه، روزنامه بچه های کار را یکجا می خرید و می بُرد توی بانک و می گذاشت روی پیشخوان و می گفت:ببرید بخونید

خود فروشنده را هم به هوای اینکه سرد است میفرستاد خانه

ازگتاب از شائولین تاشام