هــر بــار کــه علــی میرفت دیدن مادرش دســت و پــای مادرش رو حســابی مالــش مــی داد. یه بار محمــود بهــش گفــت دیگــه خیلــی داری زیــاده روی می کنــی و بــا ایــن کارات مــادر رو پُــر توقــع می کنــی.

خندید و یـه آیـۀ قـرآن از احتـرام بـه پـدر و مـادر خونــد، بعدشــم بــرا محمود تفسیر کرد که آدم باید جلو پدرومادرش مثل یک عبد ذلیل باشه

ازکتاب آخرین فرصت-شهید علی کسایی