هــر از گاهــی می رفتیــم ســرِ همــان قبــرِ خالــی و بــا اویــی کــه تــوی آن خــاک نبــود، درددل می کردیــم؛ تــا اینکــه علیرضــا بــه خــواب خواهــرش آمــد و گلــه کــرد: «چــرا نمی آییــد ســرِ قبــرم؟ حــالا اگــر تــوی آن قبــر نخوابیــده باشــم، شــما نبایــد بیاییــد؟!» ایــن شــد کــه دیگــر وظیفــۀ خودمــان می دانیــم برویــم زیارتــش.

ازکتاب قرار بود نشانه نباشد