تو کتاب قرار بودنشانه نباشد نوشته پسر ده ماهه شون اسعال استفراغ میشه؛دارو اثر نمیکنه و بعد سه بار دکتر بردن؛دکتر میگه بچه مرده

بعد نوشته برده پیش دکتر دیگه اونم گفته مرده

رفتــم شــهرک سیدالســادات بــرای زیــارت امامــزاده ای کــه آنجــا بــود و خــوب حاجــت مــی داد. آن امامــزاده بــرادر بــزرگ امــام رضــا ع اســت. رفتــم پــای ضریــح نشســتم. همــان جــا خواباندمــش. یــک شــال ســبز هــم از دور کنگره هــای ضریــح بــاز کــردم و بــرای تبــرّک بســتم دور بچــه ام. خــودم هــم نشستم بــه التماس کــردن و دعاخوانــدن و گریه کــردن. نــذر کــردم اگــر پســرم شــفا بگیــرد، برایــش آش بپــزم و بدهــم مــردم بخورنــد. یکــی از زن هــای داخــل امامــزاده آمــد و گفــت: «بلنــد شــو بــرو خانــه ات! ایــن بچــه را بــا ایــن حــال آورده ای اینجــا کــه چــه شــود؟!» گفتم: «آمده ام آقا شفایش بدهد.» گفــت: «مــرده را کــه نمی شــود شــفا داد، زن حسابی

بلنــد شــو بــرو ســر خانــه و زندگــی ات.» او رفــت. دلــم بیشــتر شکســت. بیشــتر گریــه کــردم. بیشــتر التمــاس کــردم. یک دفعــه دیــدم بچــه ام کــه یــک روز می شــد تــکان نمی خــورد، دارد بــه پاهایــم دســت می زنــد و خــودش بــا پــای خــودش آمــد تــوی بغلــم. فـوراً برگشـتم خانـه و شـروع کـردم بـه پختـن آش نـذری ام.