موقع کار، در اوج گرما، عرق سر و صورتش را خیس می کرد. عرق داشت از چانه و بینی اش می چکید. عرق که با گردوخاک روی صورتش آمیخته می شد، گِل می شد. سرخی صورتش گُل می کرد. بااین همه، آب که می آوردیم، همه می خوردند و او نمی خورد. می گفت: «به همه بِدید بخورن، اگر موند من می خورم

ازکتاب بریر خانطومان