نبودنش کابوسی بود که حتی نمیتوانستم به آن فکر کنم

یک سر ایمانم بود ویک سر احساسم

دم به دقیقه احساسم بغض سنگینی میکرد روی گلویم

اما ناگهان صحنه ی قیامت جلوی چشمم تداعی میشد؛من با دست خالی جلوی اهل بیت هستم درحالیکه در این دنیا هیچ کاری نکرده ام

دوباره خوشحال میشدم که مانع رفتن همسرم نشده ام

ازکتاب عزیزتر ازجان