دستش را گذاشت روی شانه ام. گفت: «سید، چرا تن نمی دی به بچه دارشدن؟» _ مجید بی خیال، من خودم هنوز بچه م. نگاهی کرد که دوست داشتم زمین دهان باز کند بروم داخلش. گفت: «به خدا اگه جدّت رسول خدا نبود، مشتی می زدم که دندون هات بریزه توی دهنت.»

اعتقاد داشت تا وقتی بگویی بچه ای، بچه هم می مانی. موقعی که بچه بیاوری، توی مراحل تربیت فرزند، توی همان کش وقوس و سختی ها، خودت هم رشد می کنی و بزرگ می شوی

دعای سالم و صالح بودن رو همه بلدند. از خدا فرزندی بخواین که فدای امام زمانش بشه. این طور نیت کنین.»

از کتاب اردیبهشت اتفاق افتاد