بخاطر رفاقت
رفاقتمان طوری پا گرفت که توی مسجد دانشگاه و حیاط و خوابگاه اغلب ما را با هم می دیدند. خیلی ها هم متلک می انداختند که تو با این تیپ و قیافه ات چطور بغل یه آخوند راه میری؟این حرفها برای مجید خیالی نبود
فهمیده بود چقدر وابسته اش شده ام. گفت: «کارم اینجا تموم شده بود، داشتم از شاهرود می رفتم محمد. اگه نمازهات رو بخونی، به خاطر رفاقتمون بیشتر می مونم، اگه نه، ول می کنم می رم.» نمی خواستم به این زودی برود. به خاطر حرف او، نماز می خواندم.
ازکتاب اردیبهشت اتفاق افتاد
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 20:9 توسط مریم
|