پاتوق شما
شیخ آمد کلوپ بازی. بچه ها ساکت شدند. نگاهی به سرتاپایش انداختم. گفت: «نگاه نکن عمامه سرمه . بازی بلدم.» خندیدم. خوش آمد گفتم و دستۀ بازی را دادم دستش. نشست پشت دستگاه. فیفا بازی کرد. توی نخش بودم. حواسش به رفت وآمدها بود تا آمار دربیاورد
موقع خداحافظی، آدرس سالن ورزشی را گرفت تا بیاید و پایی به توپ بزند.فکر نمی کردم باشگاه آمدنش جدی باشد. چند روز بعد با شلوار ورزشی گَل وگشاد آمده بود سالن. وسط بچه ها معرکه گرفته بود و روپایی می زد.
گفت اومدم یه پایی به توپ بزنم؛هم خودت هم بچه هات رو دعوت کنم بریم مسجد
انتظار دعوت این طوری را نداشتم. گفتم: «ولمون کن آقامجید. مسجد مال پیرمردهاست. تو که پایۀ تفریحی، پاشو با بچه ها بریم باغی، استخری... .» خواستم بپیچانمش. چیزی گفت که قانع شدم: «من، پا شدم، اومدم پاتوق شما؛ گیم نت، پلی استیشن و باشگاه. مدیونین حالا شما نیاین پاتوقِ ما مسجد.»
ازکتاب اردیبهشت اتفاق افتاد