نهی از منکر
ماه رمضان آن سال هوا خیلی گرم بود. توی مسجد اعلام کرد، تصمیم دارد منبرهایش را کوتاه تر کند و بعد از نماز ظهر پسرها را ببرد اردو
چندتا از جوانهای روستا زیرانداز انداخته بودند زیرشان وبساط خربزه وکبابشان به راه بود
رفت سمتشان
گفت برادرها حال شما؟خبر ندادید چرا؟یه تعارف میزدید ماهم می آمدیم
یکی شان گفت حاجی ماداریم روزه میخوریم شما چرا؟
خب ماروهم بازی بدید ازشماها بشیم
چند دقیقه ای بع شوخی وخنده گذشت؛خداحافظی کرد و برگشتیم سمت بچه های مسجد. شیخ مجید دوباره سرش را برگرداند و گفت: «بچه ها، حداقل بیست سی کیلومتر برین شهر و روستاهای اطراف، هم گردشتون رو بکنین هم ناهارتون رو بخورین؛اینطوری خدا هم ازتون راضی تره
دورتر که شدیم دیدم پسرها فلاسک چای را گرفته اند روی زغال های گرگرفته
ازکتاب اردیبهشت اتفاق افتاد
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 12:39 توسط مریم
|