آشتی
با شیخ صمیمی تر شدم و سر درددلم باز شد. برایش تعریف کردم که برادرم عقد کرده، پدرزنش اجازه نمی دهد عروسی بگیرند. زن داداشم قهر کرده و رفته خانۀ پدرش. داداشم با برادرزنش کتک کاری کردند و کارشان به طلاق کشیده. بعد از نماز عشا، گفت برویم دنبال برادرم و بعد برویم خانۀ پدرزنش. در را که باز کردند و شیخ را دیدند، به احترام او راهمان دادند توی خانه. شیخ مجید از برکت شب های ماه رمضان گفت.
از گناه قهر و کدورت گفت. بندگان خدا رویش را زمین نینداختند. همان جا برادرم صورت پدرزنش را بوسید و غائله خوابید. خبر آشتی دو تا خانواده، توی ده پیچید. چند نفر دیگر هم آمدند و شیخ مجید را بردند برای وساطت قهر و کدورت هایشان.
ازکتاب اردیبهشت اتفاق افتاد
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 22:45 توسط مریم
|